موج ميآيد و مرا با خود مي برد. سيال و سبك در ميان آب شنارو هستم. دست وپا ميزنم. زيرپايم خالي است، آب درون حلقم ميرود. سرفه ميكنم. موج ديگري ميآيد.
رودخونهها رودخونهها منم ميخوام ماهي بشم برم به دريا برسم ماهي بشم ماهي بشم. صداي موسيقي فضاي درون اتومبيلم را پر كرده و به من تنها هستم جادههاي سبز شمال و زيباي شمال نگاه ميكنم. مه قلههاي سبز را پوشانده و من به طرف دريا ميروم. من و دريا دوستهاي قديمي هستيم. خيلي قديمي اولين باري كه دريا رو ديدم در خاطرم زنده ميشد. نه و يا ده سالم بود. عروسي پسرخالهام، رفتيم چمخاله. در همون اولين نگاه عظمت بيكرانه دريا منو تحت تأثير قرار داد و من به دريا سلام كردم. بعد از اون هر وقت به دريا رسيدم سلام كردم؛ رانندگي در جاده شمال خيلي لذتبخش مثل همين الان، مخصوصاً اگه در حال گوش كردن به آهنگ دباره دريا باشي.
من ميخوام ماهي بشم به دريا برسم…
احساس سقوط ميكنم انگار از به داخل يك چاه به درون عمق پرت شدهام، دست وپا ميزنم. گلويم از شوري آب دريا انباشته ميشود.
بعدها بارها و بارها به دريا آمدم، تنهايي تنها براي آرامش مثل اين دفعه. دريا براي من يك مأمن آرامش است يك معبد كه رو به محراب آن مينشيني و خود را خالي از همه چيز ميكني. دريا يك اسمان است براي پرواز وقتي كه ميخواهي سيال باشي وقتي كه نميخواهي وزن خودت را بر روي زمين احساس كني وقتي كه ميخواهي سبكبال پرواز كني ميتوني در دريا شنا كني. مثل يك ماهي. دريا همدم خوبي است براي گوش كردن به حرفهايت، حرفهايي را كه به هيچ كس هيچ كسي نميتواني بگويي. كافيست در سالح دريا آرام بنشي، چشمهايت را ببندي و به هيچ چيز فكر نكني. من بارها وبارها اينكار را كردم. اما هيچوقت نتونستم به چيزي فكر نكنم. ولي سعي كردم فقط به موسيقي دريا گوش كنم، صداي نرم برخورد موج به ساحل موسيقي دريا، طنين غريبي دارد. دريا براي من قداست دارد حرمت دارد. دريا آرامبخش ذهن و روح من است.
شاليزارهاي كنار جاده از كنارم ميگذارند براي دختران چشم عسلي شاليزار دست تكان مي دهم آنها تنها نگاهم ميكنند و دوباره بر شاليزار خم ميشوند. بيست دقيقهاي بيشتر تا ساحل نمانده است، ميخواهم زودتر به دريا برسم اما دلم نميخواهد به راحتي از جادههاي سبز شمال بگذرم اين همه رنگ سبز مرا مدهوش كرده است. رودخانهاي همراه با جاده مرا به دريا راهنمايي ميكند ماهيگيران در گوشه و كنار رودخانه قلابها و تورهاي خود را رها ميكنند و مانع از دريا رسيدن ماهيها با ميشوند بعد از اين فكر به ياد ماهي سياه كوچولوي صمد بهرنگي ميافتم. همان ماهي شجاعي كه از قيد و بندهاي محيط خود رها شد.
همان ماهي كوچولويي كه گفت: «ميخواهم بروم ببينم آخر جويبار كجاست؟ من ميخواهم بدانم كه راستي زندگي يعني اينكه تو يك تكه جاهي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ يا اينكه طور ديگري هم توي دنيا ميشود زندگي كرد؟»
صداي خواننده همچنان درون اتومبيلم ميپيچد: برم به دريا برسم ماهي بشم.
«يك سفر بود يك سفر بود به جايي كه نفس در نميآيد و صدا در نميآيد و انسان همچنان نااميدانه اميدوار است كه دستهاي گدا و پاهاي التماس كنندهاش به جايي برسد. يك سفر خالي و سرد و چسبناك بود. همه چيز در كندي ميماند. و حركت آنقدر ذليل بود كه انگار در ميان حوضي از يك ماده غليظ، حوضي از شيرهي چسبناك، حوضي از عسل بسته دست و پا ميزدم»
صداها در گوشم مبهم شنيده ميشوند. موج صدايم و موج دريا در هم ميآويزند و صداها كشدار و گنگ شنيده ميشوند.
صبح زود راه افتادم مادرم گفت: چهل تا صلوات بفرست و هفت بار قل هو الله بخون مادر مواظب خودت باش.
گفتم: مواظبم، مواظبم مادر فردا برميگردم…
هيچوقت دوست نداشتم براي كارهام به كسي توضيح بدم، نميخواستم به مادر بگم كه از خستگي كار و از محيط بد و كسل كننده اداره خسته شدم و ميخوام يكي دو روزي به خودم استراحت بدم و به دريا برم. به مادر گفتم از طرف اداره مأموريت به شمال. تازه مادر هم كه از رفاقت بين من و دريا خبر نداشت. نه مادر هيچكس خبر نداره. اين فقط يك موضوع خصوصي دو نفره است. من خيلي دلم براي دريا تنگ شده بود ميخواستم برم بهش سلام كنم. ميخواستم تني به دريا بزنم ميخواستم تو موجهاي دريا شنا كنم. خستگي چند وقته رو از تنم بيرون كنم.
به خاطر همين صبح زود پنجشنبه سوار ماشينم شدم وسايل شخصي و كمي خوردني و چند تا نوار موسيقي برداشتم زدم به جاده شمال. هرچند كه پاييز شده اما هنوز درختا سبز بودند. بارندگي نبود و اين منو خوشحال ميكرد كه ميتونم شنا كنم.
حس ميكنم بازوهايم خسته شدهاند نميتونم دست و پا بزنم. گلويم ميسوزد انگار يك گوله نمك توي حلقم كردند سرفه ميكنم ميخواهم آب درون حلقم را خارج كنم، نميتوانم. موجها مرا با خود ميبرند ديگه اختياري از خودم ندارم، اما همچنان دست وپا ميزنم.
به چمخاله رسيدم. دريا را ميبينم. كمي بيقرار است ولي نه آنطور كه نشود در آن شنا كرد. از پل شهر ميگذرم و از كوچهاي شني به طرف دريا ميروم. لاستيك اتومبيل بر روي شنهاي نرم و خاكستري آرام حركت ميكند، اتومبيل را تا ساحل دريا ميآورم. از اتومبيل پياده ميشوم باد خنكي به صورت ميخورد، بدنم كش و قوس ميآيد، روي پنجه پا بدنم و دستهايم را ميكشم. رخوتي در خود احساس ميكنم. رو به دريا محترماً ميايستم و سلام ميكنم. دريا هم با برخورد موجي به ساحل پاسخ ميدهد. كمي دلم ضعف ميرود نوشابه نيم خودم را از داشبورد اتومبيل بردارم در ضمن صداي ضبط صوت را هم زيادتر مي كنم.
رودخونهها، رودخونهها منم ميخوام ماهي بشم برم به دريا برسم.
دوباره ياد ماهي سياه كوچولو ميافتم و اينكه اون چطوري به دريا رسيد و من چطوري به دريا رسيدم.
به داخل اتوموبيل برميگردم لباسهايم را در ميآورم، حولهام را روي دوشم مياندازم و كرم ضد آفتاب به سر و صورت و دستهايم ميزنم. چقدر گرماي شنهاي ساحل لذتبخش است. باد به صورت ميوزد. موهايم كه به روي صورتم ريخته است، تكان ميخورند حولهام را درون ماشين مياندازم. به طرف دريا ميروم، به دريا ميرسم، ميگويم: چطوري رفيق؟ موج به ساحل ميايد پاهايم خيس ميشود موج برميگردد. كرم هاي ريز در زير كف پايم ولو ميخورند. حس خوشايندي به من دست ميدهد، جلوتر ميروم، دريا مرا لمس ميكند. در آب فرو ميروم.
موج ميآيد و مرا با خود ميبرد، سيال و سبكبال در ميان آب شناور هستم. دست و پا ميزنم زير پايم خالي است آب درون حلقم ميرود. سرفه ميكنم موج ديگري ميآيد.
دهانم شور ميشود. سرفه ميكنم. آب بيشتر به حلقم ميريزد. دست و پا ميزنم.
موجها مرا به داخل خود ميبرند. من مقاومت ميكنم چشمهايم ميسوزند سعي ميكنم فرياد بزنم اما فريادم در پيچش موجها گم ميشوند، لحظهاي سرم از آب بيرون ميايد نفسي كوتاه ميكشم. اما موجي اين دم آخر را كوتاه ميكند. كمكم بيوزني خود را حس ميكنم. سيال و رها و حس عجيب و تازهاي به من دست ميدهد. حس پرواز.
حس پرواز از دريا به آسمان، مثل مرغهاي دريايي، من پرواز ميكنم.
محمد علی محراب بیگی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 11:37  توسط محراب
|