مرد عرض خيابان را طي كرد. مثل هميشه و مثل هميشه در همان ساعت از صبح، كيفش را دست به دست كرد. سوز خنك و سردي به صورتش خورد. مينيبوس از انتهاي خيابان پيدا شد. و مدتي طول كشيد تا جلوي پاي او بايستد. و او سوار شود. طبق معمول شلوغ و جايي براي نشستن نبود در وسط مينيبوس ايستاد و كيفش را ميان دو پايش گذاشت. بعضي از مسافرين هنوز بازمانده خواب صبحگاهي را در چشم داشتند. بيشتر مسافرين مردان و زناني بودند كه هروز در همين ساعت به محل كار خود ميرفتند. درست در مقابل مرد زني بر صندلي نشسته بود كه پوستي سفيد، چشمان عسلي و موهاي خرمايي و پيشاني بلند و بدني فربه داشت و كتابي در دست و مشغول خواندن بود. مرد لحظهاي كنجكاو شد. لغات كتاب با حركت مينيبوس تكان ميخوردند. مرد چشمهايش را خيره و متمركز كرد. قسمتي از متن را خواند و كتاب را به خوبي شناخت... زن متوجه نگاه مرد به كتاب شد. نيم نگاهي به او كرد و به خواندن ادامه داد....
مرد عرض خيابان را طي كرد مثل هميشه و مثل هميشه در همان ساعت از صبح مينيبوس از انتهاي خيابان پيدا شد و مدتي بعد جلوي پاي او ايستاد. مرد سوار شد. مثل هميشه شلوغ بود و مرد ايستاد. نگاهي به مسافرين كرد. همان زن ديروزي را ديد كه مشغول مطالعه همان كتاب ديروزي بود. مرد بالا سر زن ايستاد... زن نگاهش را از كتاب برداشت و مرد را نگاه كرد. لحظهاي كوتاه درنگ كرد و بعد به خواندن ادامه داد...
مرد عرض خيابان را طي كرد. مثل هميشه. و مثل هميشه در همان ساعت و پس از چند لحظه سر و كله مينيبوس از دور پيدا شد. دقيقهاي بعد مرد سوار مينيبوس بود و باز همان زن را ديد ... اين ديدارها ديگر جزئي از برنامه زندگي مرد شده بود. او هر روز صبح رأس ساعت هفت براي رفتن به اداره از خانه خارج ميشد. به آن طرف خيابان ميرفت. سوارمينيبوس ميشد. و هميشه آن زن را ميديد گويا زمان خروج از خانه آن دو با كمي تفاوت يكسان بود. زن زودتر از او سوار مينيبوس ميشد و بعد از او هم پياده ميشد. مرد به ديدن زن عادت كرده بود و البته با او صحبتي نكرده بود و تنها در مدت پانزده دقيقهاي كه همسفرش بود او را ميديد. مرد كم كم سليقه زن را از كتابهايي كه ميخواند شناخته بود. زن رمان ميخواند. و مرد بيشتر آن كتابها را قبلا خوانده بود. مرد هرگز حلقهاي در دستهاي زن نديده بود. همچنين بوي عطر زن را ميشناخت و به آن عادت كرده بود و آن بو را هر روز صبح استشمام ميكرد.
مرد عرض خيابان را طي كرد مثل هميشه. اما زودتر از هميشه چون ميترسيد دير شود و امروز به مينيبوس نرسد زيرا تصميم خود را گرفته بود. تا مثل هميشه در ايستگاه هميشگي پياده نشود و با آن زن تا آخر خط برود. و بداند مقصد زن كجاست. و به او بگويد كه كتابهايي كه ميخوانده است، را خوانده و حتي آن كتابي را كه يكبار زن ميخوانده و مرد تابحال آنرا نخوانده بود. را خريده و خوانده است. مرد ميخواست علاوه بر ديدن و استشمام عطرش با او حرف هم بزند.
مرد نگاهي به ساعت كرد. ده دقيقه به هفت بود. چقدر زمان كند ميگذشت. لحظهاي چشمهايش را بست و سعي كرد جملاتي را كه بارها و بارها با خود تمرين كرده بود تا به زن بگويد را دوباره مرور كند. آن حرفها را بار ديگر در تصورش به زن گفت و از جمله آخر كمي مبهوت شد. سعي كرد به خود بقبولاند كه كار درستي انجام ميدهد. سعي كرد كه عكسالعمل زن را مجسم كند. صداي زوزه بوق يك اتومبيل او را به خود آورد. نگاهي به ساعت كرد. هنوز پنج دقيقه به هفت بود. بوي عطر زن را به ياد آورد و از آن لذت برد. زمان كش دار و كند، ميگذشت. بالاخره از دور مينيبوس از انتهاي خيابان ديده شد. هيجان سراسر وجود مرد را فرا گرفت. نمناكي عرق را در كف دستهايش حس كرد. كيفش را دست به دست كرد. از صد قدمي براي مينيبوس دست تكان داد. مينيبوس طبق معمول و مثل هميشه در رأس ساعت جلوي پاهاي او ايستاد. با دستهاي عرق كردهاش، دستگيره در را باز كرد و سوار شد. مينيبوس طبق معمول شلوغ بود. به زور از لابلاي چند مسافر گذشت. نگاهي به انتهاي مينيبوس انداخت؛ ولي زن نبود. زن همسفر او نبود. نيم چرخي زد تا شايد زن را در رديف آن طرف ببيند. ولي باز هم زن نبود؛ و دوباره به اين سمت چرخيد. كه سر و صداي اطرافيان و غرولند آنها بلند شد. عرق سردي برپيشاني مرد نشست. فرياد زد: آقاي راننده نگهدار. اشتباه سوار شدم.
محمد علی محراب بیگی
همه جا روشن شد. چراغ های سالن سینما روشن شد. داوود به خودش آمد بد جور متحیر فیلم بود. خودش را در فیلم دیده بود. احساس همدردی فراوانی با مرد فیلم داشت. سالن خالی شده بود و مرد همچنان در صندلی چسبیده بود. با صدای مسئول کنترل سالن به خود آمد.
فیلم تموم شده آقا....
داود از سینما بیرون آمد. سوز سردی به پیشانیش خود. به تابلو سردر سینما چشم انداخت، قهرمان فیلم به دوردستها نگاه می کرد. داود به شب پیوست.
ده دقیقه ای مانده تا فیلم شروع شود، داوود بلیط را گرفت به تاریکی سالن داخل شد. شماره صندلی اش دو ردیف عقب تر از جای دیشبی بود. فیلم شروع شد. داود دلش می خواست فیلم طور دیگری تمام شود. اما نشد. باز هم با صدای مسئول کنترل سالن به خود آمد.
فیلم تموم شده آقا....لطفا سالن را تخلیه کنید....
خیلی لجش گرفت. خود او هم می دانست که تموم شده. تمام این مدت به پرده خیره شده بود و پلک هم نزده بود، هر چند که داستان فیلم را در این چند شب پیش دیده بود اما دلش می خواست زن فیلم، امشب مرد را درک می کرد، اما نشد. از سینما خارج شد و دوباره به سردر نگاه کرد و زن فیلم با آن نگاه مکارش که به مرد نگاه می کرد.
دوباره با صدای مسئول کنترل سالن به خود آمد. این دهمین شب پیاپی بود که آخرین نفر از سالن خارج می شد. و هر بار مرد فیلم مرده بود. و داود نمی خواست که بمیرد.
هوا سرد بود. برف موهای داوود را سفید کرده بود. قدمهایش را تندتر برداشت تا زودتر به سینما برسد. شاید امشب پایان فیلم چیز دیگری باشد. دلش می خواست در سالن سینما بر سر زن فیلم فریاد بزند و بگوید: احمق چرا نمی فهمی....دلش می خواست مرد نمیرد.
از دور چراغ های سینما را دید. به سینما نزدیک تر شد. شدت برف بیشتر شده بود. چشمهایش به سر در سینما افتاد. لحظه ای خشکش زد. باورش نمی شد. دانه های برف بر سرش می نشستند. و او مبهوت مانده بود.
فیلم عوض شده بود و او نتوانسته بود کاری کند...
محمد علی محراب بیگی
آذز ماه هشتاد و پنج
چهل سال بود که او را می دید توی خیابون توی مهمونی ها بازار همه جا و همه وقت دیگه به دیدنش عادت کرده بود درست از زمانی که رفت لیلا همه جا با او بود ........ اوایل صداش می کرد و به طرفش می رفت ولی متوجه می شد اشتباه کرده حتی چند باری هم رچار مشکل شده بود نزدیک بود کار به جاهای باریکی بکشه.... بارها هم در ازدحام جمعیت گم شده بود.
فکر کرد دوبار توهمه. لیلا در نیکت روبرویی او نشسته بود. همانطور محکم و باوقار باد در چادرش می چرخید طره ای از مویش بر پیشانیش تکان می خورد برگ زردی رقص کنان جلوی پایش به زمین افتاد دولا شد و برگ را برداشت.
پیرمرد شک کرد آیا باز هم توهم بود آیا این لیلاست؟
زن متوجه نگاه پیرمرد شد لبخندی زد و به ساعتش نگاه کرد انگار منتظر بود
در مرد غوغایی بود لبانش می لرزید سیگار از دستش افتاد.
زن متوجه نگاههای عجیب مرد شد که خیره به او مینگریست از پیرمرد پرسید:
چیزی شده پدر جان؟
پیرمرد با خود زمزمه کرد: پ پ پدر جان ؟ .... و بلندتر رو به زن گفت: لیلا؟؟؟
زن پرسشگرانه تکرار کرد: لیلا ؟؟؟ نه نه من نگارم .. فکر می کنم اشتباه گرفتید...
پیرمرد گفت: نه اگر اشتباه پس اون خال روی گونه ات چیه؟؟؟
زن دستش را روی گونه اش کشید و گفت: این ارث مادرمه آخه اونم یه خال همینجوری داشت .. راستی گفتید لیلا؟؟؟ این اسم مادرمه ...لیلا....
بادی طره موی زن را چرخاند برگ دیگری بر زمین افتاد.
پیرمرد تکرار کرد لیلا....
زن گفت: خدایا بیامرزدش نزدیک به چهل سالی هست که عمرشو داده به شما
پیرمرد زمزمه کرد عمرشو داده به من؟ من عمرشو نمی خواستم من عشقشو می خواستم ...
محمد علی محراب بیگی
آذر هشتاد و پنج
مرد با خود زمزمه كرد: ليلا، فقط ليلا، نه چيز ديگه. و بعد براي بار هفتم موزائيك هاي زير پايش را شمرد و روي چهلمين موزائيك ايستاد و سرش را بلند كرد. روبرويش در كنار پنجره تابلوي دختركي بود كه انگشتش را در جلوي بينياش نگه داشته بود. دست در جيب شلوارش كرد و پاكت سيگار را درآورد و يك نخ سيگار از آن را در گوشه لبش گذاشت، دنبال فندكش گشت ولي بياد آورد كه اينجا بيمارستان است. نوري فلاش مانند لحظهأي صورتش را روشن كرد و بعد صداي غرش آسمان نگاهش را به بيرون پنجره كشاند. قطرات باران به دنبال هم از آسمان به زمين مي آمدند. در تاريكي شب انعكاس چراغهايگردان قرمز رنگ آمبولانس در جلوي در ورودي بيمارستان زمين سياه را قرنز نشان ميداد. مرد لحظهأي به خود آمد و دوباره به ليلا فكر كرد. از همان چهل موزائيك شمرده شده برگشت تا به سالن انتظار رسيد. سه نفر كنار هم روي صندلي نشسته بودند. زني با خطوط عميق بر پيشاني به او لبخند زد، او معني لبخند مادرش را هميشه به خوبي ميفهميد.
مادرش گفت: حوب اسمشو چي ميخوايد بذاريد؟
افكار مرد مثل قطرات باران به زمين خوردند، لحظهأي مكث كرد و گفت: ليلا
مادر گفت: نظر نگار چيه؟
نيلوفر ـ خواهر زنش وسط حرف آنها دويد و گفت: ميترا! خيلي اسم قشنگيه، در ايران باستان يه آيين بوده به اسم ميترايسم، در زبان سنسكريت هم به معني مهره. در واقع واسط بين آفريدگار و آفريدگان است. من مطمئنم كه نگار از اين اسم خوشش ميياد. تازه خيلي هم مده. و با نگاهاي جستجوگر به چشمان مرد نگريست.
مرد لغت ميترا را تكرار كرد. ميترا ميترا.
مادرزنش از روي صندلي بلند شد به نيلوفر نگاه كرد و گفت: رسم اينه كه اسم بچه رو سه روز بعد از بدنيا اومدن، بزرگتر انتخاب ميكنن و بعد يه ميهموني ميدن. و نگاهي به مرد كرد.
بوي الكل بيمارستان مشام مرد را اذيت ميكرد. صداي ريزش باران شديدتر شد. مرد به طرف پنجره رفت. باران را كه ديد شانههايش را جمع كرد، گردنش را فرو برد و گذر سرما را در زير پوستش احساس كرد. به خيابان نگاه كرد، همه جا تاريك بود. زني در انتهاي خيابان محو شد. مرد با خود فكر كرد شايد اسم اون زن هم ليلا باشه. ليلا.
صداي بلندگوي بيمارستان كه دكتري را به بخش جراحي فرا ميخواند، او را از باران جدا كرد و از كنار پنجره به طرف صندلي مادرش رفت. مادر چشمهايش بسته بود و در زير لب دعا ميخواند. نور رعد و برق و بعد صداي غرش آن مرد را به خود آورد. پرستاري به او نزديك شد و پرسيد: شما آقاي نادري هستيد؟
مرد گفت: بچه بدنيا اومد؟
پرستار گفت دكتر ميخواد با شما صحبت كنه و با دست به در اتاق عمل اشاره كرد.
مرد با قدمهاي تند به داخل اتاق رفت. دكتر مشغول شستن دستهايش بود.
مرد گفت: من نادري هستم.
دكتر شير آب را بست كلاه جراحياش از سر برداشت و گفت: خوشبختانه همسرتون سالمند، اما، اما شما جوون هستيد و ميتونيد دوباره بچه دار بشيد.
مرد چشمهايش را بست و تصوير زني كه در انتهاي خيابان محو شد را ديد، و زمزمه كرد ليلا.
محمد علی محراب بیگی
تهران 25/8/80
جلوي در ورودي قبرستان پسركي با اصرار گل ميفروخت. مرد با اكراه يك دسته گل مريم خريد. وارد قبرستان شد. دسته گل مريم را به روي سنگ قبر گذاشت. اولين جمعه فوت مريم بود. زندگي مشتركشان به دو سال نكشيده بود و هنوز مرگ مريم را باور نداشت.
يك ربعي در كنار قبر نشست. صداي شيون زني از آن سوي قبرستان او را به خود آورد. برخاست برود، كه نگاهش به سنگ قبر كناري افتاد. اسم آشنا بود، دقيقتر نگاه كرد و خواند. خانه ابدي ساسان بهروزي، متولد…. لحظه أي ميخكوب شد، متحير شد. باورش از باور مرگ همسرش سخت تر بود. صاحب قبر روزي رقيب پيروز عشق او بود. و حال ادر زير خاك، همسايه همسرش شده بود.
مرد با گام هاي بلند از قبرستان خارج شد. به طرف پسر گلفروش رفت و يك دسته بزرگ گل مريم خريد، بايد عجله مي كرد، رقيب عشق او مرده بود.
محمد علی محراب بیگی