تبليغاتX
محراب

محراب

فرهنگی هنری (داستان کوتاه)

مرد وقتی سند ازدواج را امضا کرد معنی مرگ را فهمید.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 12:21  توسط محراب  | 

وارد خیابان اصلی می شوم. کتابفروش اواسط خیابان است. سرتاسر خیابان تابلو توقف ممنوع کاشته شده است. و کنار همه آنها یه ماشین پارک شده. یک کتاب میخوام بخرم و خیلی معطلی ندارم. نگاهم به انتهای خیابان می افتد. یک پلیس مشغول جریمه نوشتن برای ماشین های پارک شده است. و انتهای خیابان به سمت بالا می آید و ده دوازده تایی جریمه نوشته است. به پلیس می رسم و از کنارش می گذرم. در آینه نگاهش می کنم و به انتهای خیابان می رسم. پلیس برگ جریمه را زیر برف پاکن می گذارد و به سراغ ماشین بالاتری می رود. اتومبیلم را جلوی آخرین خوردو  پارک می کنم و دوباره در آینه پلیس را می بینم همچنان سخت مشغول است. از ماشین پیاده می شوم و آن را قفل می کنم. ماشین بالاتری من قرمز رنگ است و یک برگ جریمه زیر برف پاکن آن اسیر شده است. آن را برمی دارم و زیر برف پاکن اتوموبیل خودم می گذارم. خیالم راحت می شود چون اگر پلیس سراغ ماشینم بیاید و برگ جریمه ببیند فکر خواهد کرد که قبلا آنر جریمه کرده و دیگر با آن کاری ندارد.

به طرف کتابفروشی می روم و مثل همیشه در کتابها غوطه ور می شوم و زمان را در کتابفروشی گم می کنم. کتاب مورد علاقه را پیدا می کنم. مجموعه داستانهای مینی مال. میخرم و بیرون می آیم. کنار اتومبیلم هستم و برگ جریمه برمیدارم تا به صاحبش برگردانم. لحظه ای فضولی ام گل می کند تا بدانم پلیش برایش چقدر جریمه نوشته است. وای هفت هزار تومن...ولی لحظه ای شماره آشنا توجهم را جلب می کند. شماره پلاک آن دقیقا شبیه شماره اتومبیل من است. به اتومبیل  قرمز رنگ نگاه می کنم یک برگ جریمه در زیر برف پاکنش با نسیم تکان می خورد و برای من دست تکان می دهد. پس  این برگ جریمه خود من است. کنار شماره پلاکم نوشته شده: خودتی

تهران. محمد علی محراب بیگی

۸۵/۱۰/۲۶

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 12:3  توسط محراب  | 

زنگ‌ خورد و وارد كلاس‌ شدم‌. اصلا حال‌ و حوصله‌ درس‌ را نداشتم،‌ تازه‌ چه‌ رسد به‌ آنكه‌ آقاي‌ شريعت‌ بيايد و علاوه بر درس دادن  موعظه‌ هم كند. خيلي‌دلم‌ مي‌خواست‌ بجاي‌ كلاس‌ آقاي‌ شريعت‌، ورزش‌ داشتيم‌ و فوتبال‌ بازي‌ مي‌كردم‌، يا حداقل‌ انشاء داشتيم. ولي‌ چاره‌اي‌ نبود، بايد پشت‌ نيمكت‌ مي‌نشستم‌ و درس‌ گوش‌ مي‌دادم‌.
هنوز تو فكر بودم‌ كه‌ مبصر داد زد: برپا
آقاي‌ شريعت‌ وارد كلاس‌ شد و بچه‌ها ايستادند; آقاي‌ شريعت‌ سلام‌ غليظي‌ كرد و به‌ بچه‌ها گفت‌: بفرماييد.
بعد كيف‌ دستي‌اش‌ را روي‌ ميز گذاشت‌ و روي‌ صندلي‌ خود نشست‌ و بلا درنگ‌ كتاب‌ را باز كرد. از شهرام‌ كه‌ در رديف‌ اول‌ نشسته‌ بود پرسيد: هفته‌ پيش‌ تا كجا درس‌ دادم‌؟
 شهرام‌ جواب‌ داد: تا صفحه‌ 78
آقاي‌ شريعت‌ كتاب‌ را باز كرد و شروع‌ به‌ درس‌ دادن‌ كرد. بيشتر از حوصله‌ام‌ سررفت‌. نمي‌دانستم‌ چكار كنم‌ پيمان‌ كنارم‌ نشسته‌ بود و به‌ درس‌ گوش‌ مي‌داد. آهسته‌ به‌ او گفتم‌: ميآي‌ شطرنج‌؟
گفت‌: نه‌.
گفتم‌: چرا؟
گفت‌: شريعت‌ مي‌بينه‌ و حالمون‌ رو مي‌گيره‌.
توي‌ دلم‌ بهش‌ گفتم‌: ترسو.
بعد نگاهي‌ به‌ آخر كلاس‌ كردم. نويد و هاشم‌ با هم‌ صحبت‌ مي‌كردند. فرهاد و حسين‌ با هم‌ مشغول‌ نقطه‌ بازي‌ بود. سعي‌ كردم‌ به‌ آنها اشاره‌ كنم‌ كه‌: بعد هم‌ نوبت‌ من‌. اما آنها سرشان‌ گرم‌ بازي‌ بود. نادري‌ هم‌ كه‌ در آخرين‌ رديف ‌نشسته‌ بود، خودش‌ را پشت‌ سر علي‌ پنهان‌ كرده‌ و خوابيده‌ بود.
دوباره‌ نگاهي‌ به‌ آقاي‌ شريعت‌ كردم. پشت‌ سر هم‌ حرف‌ مي‌زد. حواسم ‌به‌ مگسي‌ كه‌ روي‌ ميز جلويي‌ نشسته‌ بود جلب‌ شد، نمي‌دانم‌ در اين ‌زمستان‌ اينجا چكار مي‌كرد؟ يك‌ لحظه‌ فكر كردم‌ بگيرمش‌، اما نمي‌شد. بخاطر همين‌ به‌ محمد كه‌ در ميز جلويي‌ نشسته‌ بود نشانش‌ دادم‌. او تا خواست‌ مگس‌ را بگيرد مگس‌ پريد.
احساسي‌ به‌ من‌ دست‌ داد. يك‌ تكه‌ كاغذ از دفتر پيمان‌ كندم‌ و تصميم‌گرفتم‌ چهره‌ آقاي‌ شريعت‌ را بكشم‌. به‌ او نگاه‌ كردم‌. هميشه‌ از اينكه‌ شكل ‌افراد مختلف‌ را بكشم‌ لذت‌ مي‌بردم‌، بخصوص اگر كسي‌ ويژگي‌ خاصي‌ درچهره‌اش‌ داشت‌. اما آقاي‌ شريعت‌ در چهره‌اش‌ چيز خاصي‌ نبود. به‌ جزچشمهاي‌ عميق‌ و ابرواني‌ كه‌ با هر جمله‌اي‌ كه‌ مي‌گفت‌، آنها را بالا و پايين‌ مي‌برد.
شروع‌ كردم‌، اول‌ جاي‌ ابروها و چشم‌ها را مشخص‌ كردن و بعد بيني‌اش‌ راكشيدم‌. زير چشمي‌ دوباره‌ نگاهي‌ به‌ آقاي‌ شريعت‌ كردم‌، چقدر ابروهايش‌ را تكان‌ مي‌داد، بيني‌ چاغي‌ داشت‌، مثل‌ دماغ‌ بوكسورها، در عوض ‌داراي چشم‌هاي‌ تيزي‌ بود. دوباره‌ مشغول‌ كشيدن‌ چهره‌ او شدم‌. لبهايش‌ را كشيدم؛‌ كم‌كم‌ شبيه‌ آقاي‌ شريعت‌ شد ولي‌ لبهايش‌ كمي‌ ضخيم‌ شده‌ بود. تصميم‌ گرفتم‌ گوشه‌ لبهايش‌ را كشيده‌تر كنم‌ تا مثل‌ زنها شود، بعد گوشهايش‌ را بكشم‌. ناگهان‌ فقط دستي‌ را ديدم‌ كه‌ از جلوي‌ چشمانم ‌گذشت‌ و كاغذ نقاشي‌ام‌ را كشيد. سرم‌ را بلند كردم، آقاي‌ شريعت‌ بود، فقط نگاهي‌ به‌ من‌ كرد و از كنارم‌ گذشت‌ و به درس دادن ادامه داد.
گوشهايم‌ سرخ‌ شد. قلبم‌ به‌ شدت‌ تپيد. حركت‌ خون‌ را در شريان‌هاي‌ مغزم‌ حس‌ كردم‌. ترس‌ تمام‌ وجودم‌ را گرفت‌. نمي‌دانستم‌ چكار كنم‌. كف‌ دستهايم‌ عرق‌ كرده‌ بود. به خودم گفتم‌ الان‌ است‌ كه‌ سرم‌ فرياد بزند: چكار مي‌كني‌؟ اين‌ چيه‌ كشيدي‌؟ زود برو دفتر مدرسه‌. پيش‌ مدير...
ولي‌ نگفت‌... با خودم‌ گفتم‌ حتما وقتي‌ درسش‌ تمام‌ شد يك‌ سيلي‌ آبدار به‌گوشم‌ مي‌زند. التهاب‌ تمام‌ بدنم‌ را فراگرفته‌ بود. دستهايم‌ مي‌لرزيد. به‌ پيمان‌ نگاه‌ كردم‌ با نگاهش‌ گفت‌: ديدي‌ گفتم‌ آقاي‌ شريعت‌ مي‌فهمد.    ديدي‌ گفتم!‌
در دلم‌ به‌ پيمان‌ فحش‌ دادم‌. اصلا او هم‌ مثل‌ آقاي‌ شريعت‌ فقط بلد بود ابروهايش‌ را تكان‌ دهد.   هنوز قلبم‌ به‌ شدت‌ مي‌تپيد  به‌ آقاي‌ شريعت‌ نگاه ‌كردم‌ درس‌ مي‌داد و نقاشي‌ مرا در دست‌ داشت‌.  يك‌ لحظه‌ نگاهمان ‌به‌ هم‌ تلاقي‌ كرد. او در كاغذ من‌ چيزي‌ نوشت‌ و يا اينكه‌ خط خطي‌ كرد. نفهيدم و نگاهم‌ را از او دزديدم‌ و سرم‌ را خم‌ كردم‌. با خودم‌ گفتم‌: حتما اسم‌ مرا روي‌ كاغذ مي‌نويسد تا آن‌ را به‌ آقاي‌ مدير بدهد. او هم‌ طبق ‌معمول‌ به من مي‌گويد: باز هم‌ كاريكاتور معلمها را كشيدي‌؟ دفعه‌ قبل‌ مگه‌ تعهد كتبي‌ ندادي‌؟ فردا اوليات‌ را به‌ مدرسه‌ مي‌آوري‌  والا حق‌ نداري‌ بيايي‌ مدرسه.  در همين‌ افكار بودم‌ كه‌ صداي‌ آقاي‌ شريعت‌ را شنيدم‌ كه ‌گفت‌: خوب‌ درس‌ امروز تا همين‌ جا...
صداي‌ زنگ‌ تفريح‌ و سروصداي‌ بچه‌ها بلند شد. سرم‌ را كه‌ بلند كردم‌ ديدم‌ آقاي‌ شريعت‌ به‌ طرفم‌ مي‌آيد. دستم‌ را به‌ صورتم‌ بردم‌ كه‌ اگر خواست‌ سيلي‌ بزند.  جلوي‌ درد را بگيرد.آقاي‌ شريعت‌ آمد و نزديكم‌ ايستاد و نگاهم‌ كرد...
يكدفعه‌ كاغذم‌ را كه‌ تا زده‌ بود به‌ طرفم‌ دراز كرد. كاغذ را از دستش‌ گرفتم‌ و باز كردم‌ باز نمي‌دانستم‌ چكار كنم‌. قلبم‌ داشت‌ از كار مي‌ايستاد.  زبانم‌ بند آمده‌ بود. عرق‌ از روي‌ پيشاني‌ام‌ مي‌ريخت‌. ديدم‌ براي‌ چشم‌ و دماغ‌ و دهن‌ و ابرويي‌ كه‌ من‌ كشيده‌ بودم‌ او دوتا گوش‌ دراز و كله‌ و چانه‌ كشيده‌ بود و بعد سرش‌ را نزديك‌تر آورد و در گوشم آرام‌ گفت‌: خودتي‌. و رفت‌.

محمد علی محراب بیگی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 12:1  توسط محراب  | 

لنز وايد را روي بدنه دوربين سوار كرد. سرعت را روي اتوماتيك گذاشت، اما درباره ديافراگم شك كرد. فكر كرد ميزان نورش چقدر است؟ چون غروب است پس بايد ديافراگم را بيشتر باز كند، نورش كه اندازه مشخصي نداشت. نه ديافراگم را تا آخرين حد بايد ببند تا اشعه اش فيلم را نسوزاند. اما آخر او كه معلوم نيست. چند بار ديافراگم را باز بسته كرد. شك داشت دو دل بود.  كاش دوربين تمام اتوماتيك داشت. اما مطمئن بود كه مي آيد. خورشيد مماس افق بود. آسمان ارغواني شده بود. صداهاي در دور و نزديك آسمان را روشن مي كرد. لحظه‌أي به فلاش فكر كرد. و به ياد آورد كه استادش هميشه توصيه كرد بود كه از فلاش استفاده نكند. و معتقد بود سوژه خودش بايد نور داشته باشد. لحظه آرزو كرد كه كاش هنگامي كه او مي خواهد عكس بگيرد يكي از همين صداها لحظه أي آسمان را روشن كند تا او بتواند عكس را بهتر بگيرد.

صداي سبز اذان در آسمان ارغواني اشباع شد.

محمد رو به او گفت: بازم دم اذوني دوربين دست گرفتي و رفتي روي خاكريز كه چي؟ بيا نماز داره شروع ميشه  اخوي. الان خط اشغال ميشه ديگه. پشت خط مي موني ها.

كه مرتضي گفت: منتظرم بياد. مطمئن هستم كه مياد. هميشه همين وقتا سوار اسب از توي افق مياد. امشب ديگه مي‌خوام عكسشو بگيرم. مي‌خوام يه عكس از آقام داشته باشم. و به دور دستها نگاه كرد. پرچم‌هاي سرخ رنگ يا صاحب الزمان در باد، مثل دل مرتضي بيقراري مي‌كردند. مرتضي به مرتفع‌ترين نقطه خاكريز رفت و به افق نگاه كرد.

برادرهاي رزمنده به طرف سنگري كه  مسجد بود مي‌آمدند. محمد پوتين‌هايش را درآورد و شير تانكر آب را باز كرد آب را به صورتش زد كه  نگاهش دوباره به مرتضي افتاد. انگار چيزي توجه‌اش را جلب كرد. دوربينش را بالا آورد و رو به افق دكمه دوربين را فشار داد. در خط افق مي‌چرخيد و دكمه دوربين را فشار مي‌داد. محمد بي‌اختيار به طرف بالاي خاكريز جايي كه مرتضي ايستاده بود دويد. هنوز در ميانه را ه بود كه صدايي در بالاي خاكريز آسمان ارغواني را زرد و نارنجي و سرخ كرد. و محمد دوباره به طرف بالاي خاكريز دويد. مرتضي تركش خورده بود. بدنش از خورشيد سرخ تر بود. بغلش كرد. توي دست هايش جا نشد. سرش را به طرف او چرخاند. چيزي گفت. نفهميد. گوشش را به لبهاي مرتضي چسبوند. فقط آخرين لغت رو شنيد كه گفت: ادركني.

و نگاهش به دوربين افتاد كه نوري از آخرين خاطره خورشيد در خود داشت.

تهران 15/7/1381

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:57  توسط محراب  | 

 

من بودم و آینه و قلم و دوات. سعی کردم خطم را در آینه ببینم. قوس حرف میم را خوب ننوشته بودم. دوباره نوشتم. بازم خوب نشد. باز نوشتم و نوشتم

به‌ آيينه‌ نگاه‌ كردم. چقدر عمق‌ آن‌ زياد بود. صداي‌ جوي‌ آب‌ مي‌آمد. از داخل‌ آيينه‌ باد وزيدن‌ گرفت‌. پنجره‌ها به‌ هم‌ مي‌خوردند. و صداي ‌غژغژ آن‌ بلند شد. پرده‌ توري‌ در هوا مي‌رقصيد. بلند شدم‌ كه‌ پنجره‌ راببندم. روي‌ حصير پنجره‌ همسايه ‌روبرو يك‌ قمري‌ لانه‌ كرده‌ بود. نگاهم‌ به‌ كوچه‌ افتاد. يك‌ دسته‌ گنجشك‌ وسط كوچه‌ مشغول‌ خوردن‌ تكه‌هاي‌ نان‌ افتاده‌ رهگذري‌ بودند.. عابري‌ از كوچه‌ گذشت‌. گنجشكها ناكام پرواز كردند. برگشتم‌ و نوك‌ قلم‌ را در دوات‌ كردم. خواستم‌ بنويسم‌ كه‌ نگاهم‌ به‌ آيينه‌ افتاد. چقدر تاريك‌ شده‌ بود. در سايه‌ روشن‌ و هواي‌ مه‌ گرفته‌ آينه‌ كسي‌ به‌ اين ‌طرف‌ مي‌آمد.  چشم‌هايم‌ را خيره‌ كردم‌ تا بهتر ببينم‌.  ولي‌ او را نشناختم. هنوز صورتش‌ واضح‌ نبود. بيشتر دقت‌ كردم. باز هم‌ نشناختم‌. هر كس‌ بود راه‌ رفتني‌ محكم‌ داشت‌. هر قدم‌ را با اطمينان‌ برمي‌داشت‌. نزديك‌تر شد. همراهش‌ نسيمي‌ آمد و يك‌ دسته‌ از موهايم‌ را به‌ روي‌ پيشانيم‌ انداخت‌ از اينكه‌ باد موهايم‌ را تكان‌ مي‌داد، حسي‌ خوشايند داشتم‌ و لذت‌ مي‌بردم‌. نوك‌ قلم‌ را در دوات‌ گذاشتم‌ و درآوردم‌ و اضافه‌ مركب‌ آن‌ را گرفتم. آن را روي‌ كاغذ گذاشتم‌. خواستم‌ بنويسم‌ ولي‌ باز هم‌ خراب‌ شد. كاغذ را كنار كاغذهاي‌ قبلي‌ انداختم‌. به‌ آيينه‌ نگاه‌ كردم‌.  آن‌ شخص‌ خيلي‌ نزديك‌تر شده‌ بود. چشمهايم‌ را از آيينه‌ برداشتم.‌ و با نگاهم‌ اطاق‌ را دور زدم‌. روي‌ طاقچه‌ كنار قرآن،‌ ديوان‌ حافظ بود. بلند شدم‌ و كتاب‌ را برداشتم‌. چشمهايم‌ را بستم‌ و با سرانگشت  بالهاي كتاب‌ را پرواز دادم‌.

        در نظر  بازي‌ ما  بيخبران‌ حيرانند            من‌  چنينم ‌ كه ‌ نمودم ‌ دگر  ايشان‌ دانند

        عاقلان  ‌ نقطه  ‌ پرگار   وجودند             ولي ‌عشق‌ داند كه‌ درين‌ دايره‌ سرگردانند

        جلوه‌گاه‌ رخ‌ او ديده‌ من‌ تنها نيست‌             ماه‌ و خورشيد همين‌ آيينه‌ مي‌گردانند

به‌ آينه‌ نگاه‌ كردم‌.  خيلي‌ نزديك‌تر شده‌ بود. ايستاد و مرا نگاه‌ كرد. نسيم‌ حالا تبديل‌ به‌ باد شده‌ بود. گاهي‌  مه‌ صورت‌ و اندام‌ او مي‌پوشاند و دوباره‌ كنار مي‌رفت‌. چشم‌هايم‌ را جمع‌ كردم‌ تا بهتر ببينم‌ ولي‌ باد نمي‌گذاشت‌.  بيشتر سعي‌ كردم‌.  مه‌ كنار رفت‌...

باد شديدتر شد قلم‌ را دوباره‌ برداشتم‌ و با قلم‌ تراش‌ آن‌ را تراشيدم‌ نوكش‌ را قطع‌ زدم‌ و نوشتم‌:

چون‌ قلم‌ در وصف‌ اين‌ حالت‌ رسيد...

ناگهان‌ باد بسيار شديدي‌ از درون‌ آينه‌ وزيد. و كاغذم‌ با باد از پنجره ‌بيرون‌ رفت‌.

محمد علی محراب بیگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 10:10  توسط محراب  |