تبليغاتX
محراب

محراب

فرهنگی هنری (داستان کوتاه)

ماهی سیاه کوچولو عاشق آفریقا بود.

چون ادم منفی بافی بود از اعداد منفی استفاده می کرد.

هر وقت بغضم می ترکد لوله کش را صدا می کنم.

آنقدر پا در کفشم کرد که کفشم گشاد شد.

حرفهای ماهی همیشه آبکی است.

برای اینکه خونم کثیف نشود در آن زباله سیگار نمی ریزم.

موشها عاشق دامادهای هستند که گربه را دم حجله می کشند.

زخم معده اش را باندپیچی کرد.

بهترین مکان برای مجسمه آزادی میدان آذری است.

بعلت تنگی دریچه قبلم میکروب عشق نتوانست وارد آن شود.

آدمخوارها هرگز خودخوری نمی کنند.

عینکم هیچ علاقه ای به هویج ندارد.

برای اینکه پایم خواب نرود دائم با او صحبت می کنم.

پایم در بند کفش محبوس است.

همیشه در کفشم میخ می گذارم تا دیگران پا در کفشم نکنند.

گل میمون از درخت نارگیل بالا رفت.

وقتی گلبولهایش اعتصاب غذا کردند  مرد.

وقتی دلم غش رفت چشمانم از ترس گریه کردند.

من وقتی کار می کنم که بیکار باشم.

آفتابگردان بچه آفتاب و عکس برگردان است.

ماهی آزاد حتی در شکم مرغ ماهیخوار آزادیخواه می ماند.

برای اینکه قلبم نشکند آن را دور از دسترس قرار دادم.

از بس خجالت کشیدم به ته چاه رسیدم.

گل یخ سردترین گل است.

هیچ وقت سرزده به سلمانی نمی روم.

عاشق همیشه با کاسه چشمانش آب می خورد.

چون سایه اش سنگین است از فرقون استفاده می کند.

چون عشقش دروغین بود برایش گل مصنوعی فرستادم.

اسب های آبی همه خاکستری هستند.

بادبادک همیشه سرش را به باد می دهد.

وقتی به پایش افتاد فهمید پایش مصنوعی است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 15:30  توسط محراب  | 

سال ها قبلِ حدود اواخر دبیرستان که بودم کتابهای پرویز شاپور را می خوندم  اون زمان خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. و گاه به سبک و سیاق ایشان جملاتی را می نوشتم. چند روز قبل که لابلای خرت و پرتها دنبال چیزی می گشتم اون دفتر قدیمی را پیدا کردم  فکر کردم بعد نیست این نوشته ها را در بلاگم بگذارم و نظرات دوستان را بدونم.

داوینچی با کشیدن منالیزا حلقه گم شده داروین را پیدا کرد.

نگاهم را به نگاهش دوختم.

نهنگ ماهی آزاد را روی سفره ماهی می خورد.

وقتی کور شد عینکش بازنشسته شد.

آب گل آلود یا آب زلال برای ماهی کور فرقی ندارد.

بادبادکم رنگین کمان را سوراخ کرد.

چربی برای دلتنگی ضرر دارد.

گربه عاشق گربه ماهی است.

عقل و عشق مثل دو خط موازیند. هرگز به هم نمی رسند اما در کنار هم هستند.

در هوای طوفانی به بادبادکم چتر نجات می بندم.

با تیر نگاهش او را به رگبار بست.

وقتی تصمیم به خودکشی گرفت خودخوری کرد.

هر وقت کبکم خروس می خواند مرغ همسایه ابوعطا می خواند.

اتومبیلم جاده را زیر کرد.

اعداد در هم ضرب شده را به کلانتری بردند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 17:48  توسط محراب  |