در چهره زلال برکه
افسوس که با موجی درهم می شکنی
فرهنگی هنری (داستان کوتاه)
در چهره زلال برکه
افسوس که با موجی درهم می شکنی
وقتی به گذشته می اندیشم. به زمانی که در خانواده ای پر جمعیت و خانه بزرگی که در وسط حیاط آن حوض آبی پر لز ماهی قرمز وباغچه ای با درخت های سیب و گلابی و خرمالو و بید مجنون و پدر بزرگ و مادر بزرگی که همه در کنار هم زندگی می کردیم و خانه که کلونی زیبا به در آن آویخته بود و غروب ها که زن ها حیاط را آب و جارو می کردند و سماور و قلیان را حاضر. و مردهای که خسته از کار روزانه را مهمان عاطفه های خود می کردند... و پدر بزرگ تار خوشنوایش را می بوسید و با نام حق بر سیم های آن می نواخت...حسرتی بر خود و زمانه می خورم. تار پدر بزرگ قصه روزگار بود و نغمه آن طنین انداز باغکوچه های مهربانی و نه تنها جمع خانواده که ماهیان قرمز حوض و گلپونه های باغچه و قمری های لانه کرده روی حصیر پنچ دری همه و همه با نوای زخمه پدربزرگ بر تار آشنا بودند و آواز او مرهم روح ملتهب و جان های بی تاب ما بود. زمانی که کرک های غصه بر لباس صدوصله غم می نشست باز این تار پدربزرگ بود که آیه های پاک نجابت و مهر را می نواخت و شبنم احساس را بر ساقه های سبز تمنای جان می نشاند.
در فصل سرما و برف در زیر کرسی گرم نوبت شاهنامه خوانی بود. شاهنامه را پدربزرگ و مردان خانه می خواندند و زن ها و بچه ها غرق در داستان های سیاوش و افراسیاب . رستم و منیژه بودند.
مشاعره عطر خوشبوی کلام بود و همه خانواده در آن حضور داشتند الغرض کوچک تر ها به سبب یادگیری و آشنایی فرهنگ و ادب. لسان الغیب و شیخ اجل و مولانا آیه های تکرار کلام بودند و گاه گلبرگ کلام پدر بزرگ گلشن راز و و شیخ محمود شبستری و ما کوچک ترها که ساکن ولایت سادگی بودیم و اندیشه مان به اقتضای سن و سالمان بود برای طراوت سخن شعرها و لالایی هایی که مادرها به هنگام خواب می خواندند تکرار می کردیم. اشعاری که برخاسته از آغوش کوچه ها و بانگ سرگردان چهار سوق ها و طراوت آب پاشی شده گذرها بود. آن ادبیات بازتاب شادی و غم ها و ظلم و ستم ها و سرنوشت مردم کوچه و بازار بود. مردمی که با صدای ضرب شیرخدا بیدار می شدند و با کرکره های مغازه ها را بالا می زدند. و غروب ها در قهوه خانه یی که مزین به تمثال مولا و پهلوانان و پرده های شاهناه ای بود پرده خوانی نقالان را گوش می دادند....و...اما امروز...انسان امروزی مسخ تکنولوژی شده و امروز ایسمی جدید بر ایسم های مکاتب فلسفی و هنری اضافه می کند.....امروز جای پدر بزرگ ها از صدر مجلس به خانه سالمندان تغییر کرده است. امروزه در خانه های قوطی کبریتی بدون حیاط و ماهی و پونه زندگی می کنیم. فامیل را هر از گاهی آن هم در مراسم عزاداری ملاقات می کنیم.
صبح ها به خانواده سلام کرده و نکرده با عجله از چای و پنیر دانمارکی و کره هلندی و نان باگت می خوریم. با سرعت خود را به صف مترو می رسانیم و باید تمام حواسمان به جیبمان باشد تا...الخ...به اداره می رسیم و نگرانیم که ریسمان از تاخیرمان خبردار نشده باشد.
شب ها ملول و خسته به خانه می آیم و بجای دیدار پدربزرگ و مادربزرگ صاحبخانه را با ابروی در هم رفته می بینیم. بجای نغمه دلنشین تار پدر بزرگ ــ در حالی که ساندویج می خوریم ــ تلویزیون را روشن می کنیم و صدای درهم ورهم ناملموس می شنویم و شاید اگر آنتن ماهواره ای و دی وی دی پلیر و ویدیویی داشته باشیم آهنگ های هوی متال و راک و سکس و پرنو ... به همراه حرکات دیوانه وار رقاص ها و...والخ.
امروز بجای شاهنامه خوانی دائم خرج و مخارج روزانه را می خوانیم و با خانواده بجای مشاعره مشاجره می کنیم و...
محمد علی محراب بیگی
این متن را سالها قبل نوشته بودم
فرهاد تصویر شیرین به کوه کند
افسوس
نقش بر روی برف بود.