تبليغاتX
محراب

محراب

فرهنگی هنری (داستان کوتاه)

تو تصویر ماه هستی

در چهره زلال برکه

افسوس که با موجی درهم می شکنی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 10:42  توسط محراب  | 

وقتی به گذشته می اندیشم. به زمانی که در خانواده ای پر جمعیت و خانه بزرگی که در وسط حیاط آن حوض آبی پر لز ماهی قرمز  وباغچه ای با درخت های سیب و گلابی و خرمالو و بید مجنون و پدر بزرگ و مادر بزرگی که همه در کنار هم زندگی می کردیم و خانه که کلونی زیبا به در آن آویخته بود و غروب ها که زن ها حیاط را آب  و جارو می کردند و سماور و قلیان را حاضر. و مردهای که خسته از کار روزانه را مهمان عاطفه های خود می کردند... و پدر بزرگ تار خوشنوایش را می بوسید و با نام حق بر سیم های آن می نواخت...حسرتی بر خود و زمانه می خورم. تار پدر بزرگ قصه روزگار بود و نغمه آن طنین انداز باغکوچه های مهربانی  و نه تنها جمع خانواده که ماهیان قرمز حوض و گلپونه های باغچه و قمری های لانه کرده روی حصیر پنچ دری  همه و همه با نوای زخمه پدربزرگ بر تار آشنا بودند و آواز او مرهم روح ملتهب و جان های بی تاب ما بود. زمانی که کرک های غصه بر لباس صدوصله غم می نشست باز این تار پدربزرگ بود که آیه های پاک نجابت و مهر را می نواخت و شبنم احساس را بر ساقه های سبز تمنای جان می نشاند.

در فصل سرما و برف در زیر کرسی گرم نوبت شاهنامه خوانی بود. شاهنامه را پدربزرگ و مردان خانه می خواندند و زن ها و بچه ها غرق در داستان های سیاوش و افراسیاب . رستم و منیژه بودند.

مشاعره عطر خوشبوی کلام بود و همه خانواده در آن حضور داشتند الغرض کوچک تر ها به سبب یادگیری و آشنایی فرهنگ و ادب. لسان الغیب و شیخ اجل و مولانا آیه های تکرار کلام بودند و گاه گلبرگ کلام پدر بزرگ گلشن راز و و شیخ محمود شبستری  و ما کوچک ترها که ساکن ولایت سادگی بودیم و اندیشه مان به اقتضای سن و سالمان بود برای طراوت سخن  شعرها و لالایی هایی که مادرها به هنگام خواب می خواندند تکرار می کردیم. اشعاری که برخاسته از آغوش کوچه ها و بانگ سرگردان چهار سوق ها و طراوت آب پاشی شده گذرها بود. آن ادبیات بازتاب شادی و غم ها و ظلم و ستم ها و سرنوشت مردم کوچه و بازار بود. مردمی که با صدای ضرب شیرخدا بیدار می شدند و با کرکره های مغازه ها را بالا می زدند. و غروب ها در قهوه خانه یی که مزین به تمثال مولا و پهلوانان و پرده های شاهناه ای بود پرده خوانی نقالان را گوش می دادند....و...اما امروز...انسان امروزی مسخ تکنولوژی شده و امروز  ایسمی جدید بر ایسم های مکاتب فلسفی و هنری اضافه می کند.....امروز جای پدر بزرگ ها از صدر مجلس به خانه سالمندان تغییر کرده است. امروزه در خانه های قوطی کبریتی بدون حیاط و ماهی و پونه زندگی می کنیم. فامیل را هر از گاهی آن هم در مراسم عزاداری ملاقات می کنیم.

صبح ها به خانواده سلام کرده و نکرده با عجله از چای و پنیر دانمارکی و کره هلندی و نان باگت می خوریم. با سرعت خود را به صف مترو می رسانیم و باید تمام حواسمان به جیبمان باشد تا...الخ...به اداره می رسیم و نگرانیم که ریسمان از تاخیرمان خبردار نشده باشد.

شب ها ملول و خسته به خانه می آیم و بجای دیدار پدربزرگ و مادربزرگ صاحبخانه را با ابروی در هم رفته می بینیم. بجای نغمه دلنشین تار پدر بزرگ ــ در حالی که ساندویج می خوریم ــ  تلویزیون را روشن می کنیم و صدای درهم ورهم  ناملموس می شنویم و شاید اگر آنتن ماهواره ای و دی وی دی پلیر و ویدیویی داشته باشیم آهنگ های هوی متال و راک و سکس و پرنو ... به همراه حرکات دیوانه وار رقاص ها و...والخ.

امروز بجای شاهنامه خوانی دائم خرج و مخارج روزانه را می خوانیم و با خانواده بجای مشاعره مشاجره می کنیم و...

محمد علی محراب بیگی

این متن را سالها قبل نوشته بودم   

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 10:26  توسط محراب  | 

بر کوههای پربرف بیستون

فرهاد تصویر شیرین به کوه کند

افسوس

نقش بر روی برف بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 16:30  توسط محراب  |