تبليغاتX
محراب

محراب

فرهنگی هنری (داستان کوتاه)

هزار سال گذشت تا زن از پله ها بالا رفت، از زير طاق گذشت، وارد ساختمان شد. زن از ميان مرداني زهره پوش و آهنين كه در گوشه و كنار ساختمان ايستاده بودند، گذشت. خنجرها و شمشير هاي بر در و ديوار آويزان بودند. زن از ميان همه آنها گذشت. پادشاهي سنگي با موهاي مجعد بر صندلي نشسته بود و بار عام ميداد. زن از ميان كاسه هاي سفالي و سيمين و زرين گذشت، شير هاي غران از خدايگان محافظت ميكردند و خدايگان كوچك و بزرگ فلزي در كنار هم بودند. زن باز هم خود را تنها حس مي كرد،  آرام قدم برداشت دور خود چرخي زد نور كم رنگ و ملايمي از پنجره به صورتش تابيد. عصر نزديك ميشد.
ـ بلاخره اومدي ؟
صدا را از پشت خود شنيد. مردي با موهاي سفيد و بلند، در پشتش بود. زن آرام گرفت. به صورت مرد خيره شد.
زن: من نيومدم، تو رفتي.
مرد: فرقي نميكند همه ما در رفت و آمديم .
زن: هدف زندگي اين نيست، زندگي زندگيه.
مرد: من خيلي وقت بود كه منتظرت بودم، اينجا و تنها
زن: من هم سالهاست كه دنبالت ميگردم، همه جا و تنها
باد يك طره موهاي مرد را بر پيشاني اش انداخت، در سايه روشن چهره مرد، هزار سال تنهايي و انتظار ديده ميشد .
زن: من ميروم
مرد: و من هميشه اينجا هستم.
هزار سال گذشت تا از پله ها پايين رفت، مرد نمكي نشسته بود و باد موي او را تكان ميداد، عصر شده بود، موزه ايران باستان تعطيل شد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 10:4  توسط محراب  | 

کیفم را از این دست به دست دیگرم می دهم و همچنان در پیاده رو خیابان به پیش می روم. جلوتر از من مردی روزنامه ای بدست دارد نیم نگاهی به روزنامه و نیم نگاهی به جلوی پای خویش دارد قدم می زند. شاید در صفحه آگهی به دنبال کار می گردد و شاید هم خبرهای ورزشی را می خواند از او رد می شوم. درون ساندویجی مردی بر صندلی نشسته و با دو دست ساندویجی را گاز می زند و آن را در زیر دندان های خود خورد می کند. آن طرف تر کودکی در جلوی اسباب بازی فروشی خود را در سرزمین اسباب بازی ها می بیند و با نگاهی از حسرت و اندوه به جعبه های کوچک رنگی نگاه می کند  می گذرم.

دختر و پسر جوانی جلوی من قدم می زند پسر جوان است و دختر غمزه کنان قدم از قدم بر می دارد زیر چشمی پسر را می نگرد. دست هایشان سخت به هم فشرده است شاید قلب هایشان نیز اینطور باشد شاید هم نه.

قدم هایم را سریع تر می کنم و از کنار آنها می گذرم. کودکی با گریه چادر مادر خود را می کشد تا برای او کیکی بخرد اما مادر تنها او را می نگرد و در اعماق خویش می سوزد و از خشم بر پدر فرزندش فحش می دهد. سرم را پایین می اندازم و به کفش هایم نگاه می کنم با صدای ناگهانی بوق یک موتورسوار در پیاده رو که از کنارم می گذرد به خود می آیم.

دختری دم بختی با مادرش وارد مغازه لوازم خانگی می شود. او در این اجناس  آینده خویش را می بیند که روزی برای همسرش کدبانویی باشد چه امیدی در چشم و تخیلاتی در ذهن دارد. مردی با لباس نارنجی و جاروی بلند در دست خاک های خفته بر پهنه زمین را بسویی می راند. و همراه حرکات موزون خویش خاطرات سال های جوانیش را بیاد می آورد و بعد بر روزگار لعنت می فرستد. او غرورش را کنار همان خاکروبه ها می بیند اما چه کند فرزندانش شب در انتظار دستهای صمیمی اما پر او هستند اگر او این کار را نکند شب بجز اشک چشمی در سفر خالی شام چیزی نخواهد داشت.

از میان خاک های به هوا برخاسته می گذرم  گلویم انباشته می شود  از خاک و غبار جلوی خود منبع آبی می بینم و در لیوان اسیر شده به زنجیر آبی می نوشم و برای پدر و مادر آن ساقی از خداوند طلب آمرزش می کنم. نگاهم به آن سوی خیابان می افتد دختر یا زنی منتظر ایستاده  منتظر شخصی  است که او را همسفر خویش سازد نمی دانم چه فکری کنم پس می گذرم به چهار راهی می رسم که هیچ اثری از چراغ سه رنگ ندارد از خیابان می گذرم باجه  روزنامه فروشی با روزنامه ها و مجلات رنگارنگ وجود دارد  بنا به عادت دیرینه خود با دقت به همه عنوان ها را نگاه می کنم اما هیچ خبر تازه ای نیست با اکراه دل می کنم و می روم مردی سیه چرده با ریش های کثیف چهارچرخه انباشته از نان های خشک از روبرو می آید و فریاد می زند و پشت سرش چند پسر دبیرستانی غرق در دوران نوجوانی صدای او را تکرار می کنند و می خندند ناگهان صدای ترمز شدیدی نگاهم را به خیابان می کشد تصادفی شده است و هر دو راننده ناراحت و خشمگین قبل از پیاده شدن معتقدند که طرف مقابل مقصر است.

زیر پایم خلائی احساس می کنم و زمین می خورم و بخود که می آیم می بینم در چاله ای افتادم که گویا روزهای قبل برای تعمیر لوله آب کنده شده بود. خوشبختانه دست و پایم سالم است اما غرورم شکسته است.

در جلوی طلافروشی چند زن کنجکاوانه به برق زرین طلاها می نگرند و شاید در ذهن نقشه هایی برای حقوق شوهرانشان می کشند.

برای اینکه دوباره زمین نخورم جلوی پایم را نگاه می کنم  اما توجهم به دو سرباز جلب می شود که جلوتر از من حرکت می کنند و از روبروی آن ها  چندین دختر می آیند آنها به هم می رسند سربازها چیزی می گویند دخترها رد می شوند . سپس همگی می خندند

پسر نوجوانی همراه توپ فوتبال از کنارم می گذرد. و پیرمردی با زنبیلی از نان از روبرو می آید. قدم هایم خسته اند اما همچنان به راهم ادامه می دهم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 10:13  توسط محراب  |