تبليغاتX
محراب

محراب

فرهنگی هنری (داستان کوتاه)

ابرهای سفید در آخرین پرتو نور خورشید رنگارنگ شده بودند. غروب بود. دوربین عکاسی ام بود او بود و من.

بهش گفتم: کمی برو بالاتر. حالا بیا این ورتر.

گفت: بیا با دوربین من بگیر.

گفتم: لنز دوربین من وایدتره. می خوام تو رو توی بک گراند آسمون و خورشید و غروب بگیرم.

او لبخند زد من دکمه شاتر رو زدم.

در یک آن همه چیز ثبت شد.

آسمان و غروب خورشید و او که لبخند زده بود و موهایش که در باد می رقصیدند و صدای خنده و بوی خوش عطر.

از خواب پریدم. گیج بودم. طول کشید تا به خودم اومدم. به خوابم فکر کردم تا تصاویر بیشتری در خاطرم بمونه. نگاهم به دوربین عکاسی ام افتاد. امروز صبح برای پروژه پایان تحصیلی ام باید از تابلو های خطی موزه عکس می گرفتم.

از عکاسی بیرون اومدم. عکس ها را از پاکت بیرون آوردم. و به راه افتادم. عکس ها همه خوب شده بودند. ولی یکی از آنها خیلی عجیب بود. چون اصلا عکس پروژه عکاسی من نبود. تصویر ابرهای رنگی بود و غروب. و تصویر محو کسی. تصویر کاملا محو محو بود. یاد اون خواب افتادم. عرق سردی روی پیشونی ام نشست. همان بوی خوش دوباره امد اما تصویر محو بود.

محمد علی محرابیگی. ۹/۶/۱۳۸۳

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:28  توسط محراب  |