زن رو به دوربين /مديوم
چيه؟نگاه داره؟
نشستي و منو نگاه ميكني كه چي؟
آره شايد تو اون نگاه هاي تو پر از حرف باشد اما بغضم پر از حرفه،اشكم پر ار حرفه،لبام پر از حرفه.حرفهايي كه تو طاقت شنيدنشون رو نداري،داري؟د نداري.اگه داشتي كه فقط نگاه نمي كردي.
خوبه خوبه حالا نميخواد اينجوري نگاه حق به جانب بگيري.من تورو خوب مي شناسم،حتي از مادرت بهتر مي شناسم.خوب مي دونم آش رشته رو بدون كشك،بادمجون رو بدون نعنا و عكاسي رو بدون فلاش دوست داري.هميشه مي گي نور بايد از چهره خود آدم باشه نه از فلاش من،غذاهم طعمش مهمه نه نوعش.مي بيني كه خوب مي شناسمت،از همون اول هم خوب شناختمت.از همنو اول كه منو به عنوان سوژت انتخب كردي،البته من به عنوان سوژت نبود،فقط آك سوار صحنه ات بودم.اصلا ما زنها فقط آك سوار صحنه ايم…
يادته ترم آخرت.عنوان پروژت“تصوير زن در آئينه اجتماع“بود.به من گفتي كه چون تصاوير انتزاعي سورئال ميخواي بگيري مايلي از فقط از يك چهره استفاده كني.(مكث)
فقط يك نفر.فقط يك نفر.اون يه نفر من بودم.راستش رو بگو من تنها سوژه تو بودم… يا اينكه… يا اون دختر زشت بد تركيب و بدقواره…چي بود اسمش؟هم رشته خودت بود.من بهش مي گفتم حلقه گمشده داروين.
چيه؟
خوشم مياد اين جور مواقع صدات در نمي ياد.جيك نمي زني.نمي توني حرف بزني،فقط نگاه مي كني،نگاه ،آخ از دست اون نگاهات.خوب من هم عاشق اون نگاهات شدم .
خوب تو هم سوژه من شدي.هي ازت طرح و اسكيس زدم.بعضي ها رو رنگ روغن زدم بعضي رو هم آب رنگ.بعضي وقتها سياهت مي كردم هـ… اون هم سياه قلم،خيلي وقتها هم با ذغال تو هم مي گفتي ما خودمون ذغال فروشيم.
ــ صداي زنگ تلفن…و زن به طرف گوشي تلفن به طرف ديگر اتاق مي رود…
بشين خودم گوشي رو بر مي دارم.
الو سلام مامان،چطوري؟ بابا خوبه؟منم خوبم.آره آره خوبه اون هم خوبه(نگاه به دوربين با لب اشاره مي كند مامانه)نيگا كنم؟نه بابا ،حوصله ندارم هميشه چرت و پرته.نمي خوام كنترل فكرم با كنترل تلويزيون تغيير كنه.خبرهاش كه قديمي و حجريه و به درد موزه ايرا باستان مي خوره از بس كه قديميه،برنامه هاش هم همش پزشكي و آب درماني يا موعظه و غزله، روزهاي جشن هم كه همش ژانگوله بازيه.
زن در حال راه رفتن و تلفن صحبت كردن به طرف آشپزخانه ميرود.در يخچال را باز مي كند و يك ليوان شير براي خود ميريزدو نم نم شروع به خوردن مي كند.
آره خوب.خوب…نه مامان صد دفعه گفتم من حوصله هيچكس رو ندارم،فهميدي.
ــگويا طرف مقابل(مادر)تلفن را قطع كرده است و صداي بوق ممتد شنيده مي شود…زن ادامه ليوان شير را سر مي كشد.
ــليوان خالي را روي پيشخوان مي گذارد.به طرف ميز مي آيد روبروي آن مي تشيند و به چهره و بزك صورت خود نگاه مي كند و دست به صورت خود مي كشد.انگشتي به ميان دو ابرو محل پيوستگي ابروها(غمگين مي شود)
همانطور كه در آينه به چهره خود نگاه ميكند مي گويد:
ببينم تو چرا اينقدر ابرو پيوسته ها رو دوست داري؟
و ناگهان زير خنده مي زند هـ….
آره بابا يادمه هر دفعه كه اين سؤال رو ازت كردم گفتي:
حافظ ار ميل به ابروي تو دارد شايد
جاي در گوشه محراب كنند اهل كلام
بنده خدا،حافظ،اگه مي دونست از شعرهاش اينجوري سوء استفاده ابزاري ميشه بجاي شعر گفتن مي رفت تو كاره معاملات املاك و خريد و فروش زمين و آپارتمان و خونه هاي دوبلكس دونبش اكازيون…(خنده…)
بعد اون موقع مي گفت:
الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها
كه خانه اول بود ارزان ولي بالا رفته قيمتها
(خنده…)
زن از روبروي آينه بلند مي شود و به طرف آشپزخانه مي رود و مشغول تهيه غذا مي شود.در همان حين مي گويد:
بالاخره نگفتي شام چي مي خوري؟برنج و خورشت بادمجون يا مخلوط آبگوشت و فسنجون؟
زن در حالي كه مشغول طمع چشيدن مقداري از غذاست مي گويد:
بگو ديگه با نمك يا بي نمك…
با توام با نمك!!بگو ديگه چي مي خوري و در قابلمه را مي گذارد.
ــصداي زنگ خانه…
زن به طرف در خانه مي رود،در را باز مي كند.پسر همسايه جهت گرفتن كمي پيچ گوشتي آمده است.
بچه همسايه:سلام
زن:سلام
بچه همسايه:ابام سلام رسوند گفت:شما پيچ گوشتي داريد،تلفن ما خراب شده،مي خواد درستش كنه.
زن:بله كه داريم،بيا تا بهت بدم.
ــ زن به داخل اتاق بر ميگردد.داخخل انباري (يا آشپزخانه)مي رود،كشو را باز مي كند تا پيچ گوشتي را به پسر بدهد.
ــ پسر كمي داخل مي شود و كنجكاوانه داخل خانه را نگاه مي كند.
ــ زن در هنگام باز كردن كشوها به چند آلبوم عكس كه عكس هاي داخل آن كامل چيده نشده است،برمي خورد عكسها مربوط به يك رزمنده است كه در جبهه در كنار دوستانش ميباشد عكسها به زمين مي ريزند…در كنار عكس ها پيچ گوشتي را پيدا ميكند آن را بر مي دارد و به طرف پسر بچه مي آيد.جلو پسر بچه زانو مي زند و مي گويد:
اين پيچ گوشتي!!حالا يه بوس به خاله ميدي؟
ــ زن كودك را عاشقانه در آغوش مي كشد و موهاي او را لمس مي كند.
ــ پسر بچه بلا تكليف است.
ــ زن به خود مي آيد-بغضش را فرو مي نشاند-كودك را رها مي كند.
ــ كودك خداحافظي مي كند و ميرود.
ــزن در را پشت سر او مي بندد و به در تكيه مي دهد-بغض ميكند و اشكي از گوشه چشمانش رها مي شود.(دوربين زوم ميكند)
زن به همان حال و حس به طرف عكسها مي آيد،مشغول جمع آوري عكسها ميشود كه ناگهان خون دماغ ميشود.چند قطره خون روي عكسها مي چكد.زن دست به بيني ميزند،دستانش خوني ميشود.به خود مي آيد دستش را جلوي بيني اش ميگيرد و طوري عمل مي كند كه كويي نمي خواهد كسي از اين موضوع خبردار شود.سريع و يواشكي به دستشويي مي رود.خون بر روي دستشويي ميريزد.از داخل آيينه زن را ميبينيم كه متفكرانه به خود نگاه مي كند زن صورتش را پاك مي كند از دستشويي بيرون مي آيد.گويي هيچ اتفاقي نيافتاده است.
عكسها را بر ميدارد و جمع و جور ميكند.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 0:46  توسط محراب
|
