يك غده چربي در كف پام بود كه بايد عمل ميشد. يك عمل سر پايي و راحت. تنها ناراحتيام در بيمارستان، بوي الكل و صداي نخراشيدة اپراتور اطلاعات بيمارستان بود. حوصلهام سر رفت; نميدانستم اين يكربع باقيمانده به عمل را چه كار كنم. نگاهم به روزنامه ورق ورق شدهاي روي ميز سالن انتظار افتاد. با بيحوصلگي تمام خم شدم و آن را برداشتم. در تيتر آن خبري نبود. بدون هدف آن را ورق زدم كه عكسي در صفحه تسليت توجهم را جلب كرد. در همان لحظه پرستار صدايم كرد كه به اتاق عمل بروم. فقط همان صفحه روزنامه را برداشتم و لنگان لنگان به طرف اتاق عمل رفتم. لحظهاي ايستادم; عكس را نگاه كردم. زير عكس نوشته شده بود:
با نهايت تأسف و تأثر درگذشت اسفانگيز شادروان داود بيگي را به اطلاع كليه دوستان و آشنايان ميرساند. به همين مناسبت مجلس ختم آن مرحوم... ازتعجب نميدانستم چه كار كنم. اين عكس من بود. باور نكردم. دوباره متن اطلاعيه را مرور كردم. خيلي عجيب بود قلبم به شدت ميتپيد. دستهايم ميلرزيد و عرق سردي روي پيشانيام نشسته بود. حس كردم غده چربي كف پايم به طرف قلبم حركت مي كند. پايم لرزيد و جلوي در اتاق عمل زمين خوردم. پرستار به طرفم آمد. سعي ميكرد مرا بلند كند. سرم گيج مي رفت و گلويم خشك شد. روزنامه هنوز در دستم بود; اما نميتوانستم باور كنم آيا اين تنها يك مشابهت اسمي و ظاهري بود يا نه ؟ دوباره به آننگاه كردم لغات حركت مي كردند با تمام قدرت تمركز كردم. حتي خانوادهام هم تسليت گفته بودند. دوباره انتهاي اطلاعيه را خواندم:
حضور شما موجب شادي روح آن مرحوم و امتنان بازماندگان خواهد شد.
از طرف فرزندان: نگار و آرش و همسر آن مرحوم: ليلا فرهنگي.
شايد هم من مردهام و خودم خبر ندارم
محمد علی محراب بیگی