تبليغاتX
محراب - مثل همیشه

محراب

فرهنگی هنری (داستان کوتاه)


مرد عرض‌ خيابان‌ را طي‌ كرد. مثل‌ هميشه‌ و مثل‌ هميشه‌ در همان‌ ساعت‌ از صبح‌، كيفش‌ را دست‌ به‌ دست‌ كرد. سوز خنك‌ و سردي به‌ صورتش‌ خورد. ميني‌بوس‌ از انتهاي‌ خيابان‌ پيدا شد. و مدتي‌ طول‌ كشيد تا  جلوي‌ پاي‌ او بايستد. و او سوار شود. طبق‌ معمول‌ شلوغ‌ و جايي‌ براي‌ نشستن‌ نبود در وسط ميني‌بوس‌ ايستاد و كيفش‌ را ميان‌ دو پايش‌ گذاشت‌. بعضي‌ از مسافرين‌ هنوز بازمانده‌ خواب‌ صبحگاهي‌ را در چشم‌ داشتند. بيشتر مسافرين‌  مردان‌ و زناني‌ بودند كه‌ هروز در همين‌ ساعت‌ به‌ محل‌ كار خود مي‌رفتند. درست‌ در مقابل‌ مرد زني‌ بر صندلي‌ نشسته‌ بود كه‌ پوستي ‌سفيد، چشمان‌ عسلي‌ و موهاي‌ خرمايي‌ و پيشاني‌ بلند و بدني‌ فربه‌ داشت‌ و كتابي‌ در دست‌ و مشغول‌ خواندن‌ بود. مرد لحظه‌اي‌ كنجكاو شد. لغات‌ كتاب‌ با حركت‌ ميني‌بوس‌ تكان‌ مي‌خوردند. مرد چشم‌هايش‌ را خيره‌ و متمركز كرد. قسمتي‌ از متن‌ را خواند و كتاب‌ را به‌ خوبي‌ شناخت‌... زن ‌متوجه‌ نگاه‌ مرد به‌ كتاب‌ شد. نيم‌ نگاهي‌ به‌ او كرد و به‌ خواندن‌ ادامه‌ داد....
مرد عرض‌ خيابان‌ را طي‌ كرد مثل‌ هميشه‌ و مثل‌ هميشه‌ در همان‌ ساعت‌ از صبح‌ ميني‌بوس‌ از انتهاي‌ خيابان‌ پيدا شد و مدتي‌ بعد‌ جلوي‌ پاي‌ او ايستاد. مرد سوار شد. مثل‌ هميشه‌ شلوغ‌ بود و مرد ايستاد. نگاهي‌ به ‌مسافرين‌ كرد. همان‌ زن‌ ديروزي‌ را ديد كه‌ مشغول‌ مطالعه‌ همان‌ كتاب‌ ديروزي‌ بود. مرد بالا سر زن‌ ايستاد... زن‌ نگاهش‌ را از كتاب‌ برداشت‌ و مرد را نگاه‌ كرد. لحظه‌اي‌ كوتاه‌ درنگ‌ كرد و بعد به‌ خواندن‌ ادامه‌ داد...
مرد عرض‌ خيابان‌ را طي‌ كرد. مثل‌ هميشه. و مثل‌ هميشه‌ در همان‌ ساعت‌ و پس‌ از چند لحظه‌ سر و كله‌ ميني‌بوس‌ از دور پيدا شد. دقيقه‌اي‌ بعد  مرد سوار ميني‌بوس‌ بود و  باز همان‌ زن‌ را ديد ... اين‌ ديدارها ديگر جزئي‌ از برنامه‌ زندگي‌ مرد شده‌ بود. او هر روز صبح‌ رأس‌ ساعت‌ هفت‌ براي ‌رفتن‌ به‌ اداره‌ از خانه‌ خارج‌ مي‌شد. به‌ آن‌ طرف‌ خيابان‌ مي‌رفت.  سوارميني‌بوس‌ مي‌شد. و هميشه‌ آن‌ زن‌ را مي‌ديد گويا زمان‌ خروج‌ از خانه‌ آن ‌دو با كمي‌ تفاوت‌ يكسان‌ بود. زن‌ زودتر از او سوار ميني‌بوس‌ مي‌شد و بعد از او هم‌ پياده‌ مي‌شد. مرد به‌ ديدن‌ زن‌ عادت‌ كرده‌ بود و البته‌ با او صحبتي‌ نكرده‌ بود و تنها در مدت‌ پانزده‌ دقيقه‌اي‌ كه‌ همسفرش بود او را مي‌ديد. مرد كم‌ كم‌ سليقه‌ زن‌ را از كتابهايي‌ كه‌ مي‌خواند شناخته‌ بود. زن‌ رمان‌ مي‌خواند. و مرد بيشتر آن ‌كتاب‌ها را قبلا خوانده‌ بود. مرد هرگز حلقه‌اي‌ در دست‌هاي‌ زن‌ نديده‌ بود. همچنين‌ بوي‌ عطر زن‌ را مي‌شناخت‌ و به‌ آن‌ عادت‌ كرده‌ بود و آن‌ بو را  هر روز صبح‌ استشمام‌ مي‌كرد.
مرد عرض‌ خيابان‌ را طي‌ كرد مثل‌ هميشه‌.  اما زودتر از هميشه‌ چون ‌مي‌ترسيد دير شود و امروز به‌ ميني‌بوس‌ نرسد زيرا تصميم‌ خود را گرفته‌ بود. تا مثل‌ هميشه‌ در ايستگاه‌ هميشگي‌ پياده‌ نشود و با آن‌ زن‌ تا آخر خط برود. و بداند‌ مقصد زن كجاست. و به‌ او بگويد كه‌ كتاب‌هايي‌ كه ‌مي‌خوانده‌ است‌، را خوانده‌ و حتي‌ آن‌ كتابي‌ را كه يكبار زن‌ مي‌خوانده‌ و مرد تابحال‌ آنرا نخوانده‌ بود. را  خريده‌  و خوانده‌ است. مرد مي‌خواست‌ علاوه بر ديدن‌ و استشمام‌ عطرش‌ با او حرف‌ هم‌ بزند.
مرد نگاهي‌ به‌ ساعت‌ كرد. ده‌ دقيقه‌ به‌ هفت‌ بود. چقدر زمان‌ كند مي‌گذشت. لحظه‌اي‌ چشم‌هايش‌ را بست‌ و سعي‌ كرد جملاتي‌ را كه‌ بارها و بارها با خود تمرين‌ كرده‌ بود تا به‌ زن‌ بگويد را دوباره‌ مرور‌ كند. آن‌ حرفها را بار ديگر در تصورش‌ به‌ زن‌ گفت‌ و از جمله‌ آخر كمي‌ مبهوت‌ شد. سعي‌ كرد به‌ خود بقبولاند كه‌ كار‌ درستي انجام‌ مي‌دهد. سعي‌ كرد كه‌ عكس‌العمل‌ زن‌ را مجسم‌ كند. صداي‌ زوزه‌ بوق‌ يك‌ اتومبيل‌ او را به‌ خود آورد.  نگاهي‌ به ‌ساعت‌ كرد. هنوز پنج‌ دقيقه‌ به‌ هفت‌ بود. بوي‌ عطر زن‌ را به‌ ياد آورد و از آن ‌لذت‌ برد. زمان‌ كش‌ دار و كند، مي‌گذشت. بالاخره‌ از دور ميني‌بوس‌ از انتهاي خيابان ديده‌ شد. هيجان‌ سراسر وجود مرد را فرا گرفت. نمناكي عرق‌ را  در كف‌ دستهايش‌ حس‌ كرد. كيفش‌ را دست‌ به‌ دست‌ كرد.  از صد قدمي‌ براي‌ ميني‌بوس‌ دست‌ تكان‌ داد. ميني‌بوس‌ طبق‌ معمول‌ و مثل‌ هميشه‌ در رأس‌ ساعت‌ جلوي‌ پاهاي‌ او ايستاد. با دستهاي‌ عرق‌ كرده‌اش‌، دستگيره‌ در را باز كرد و سوار شد. ميني‌بوس‌ طبق‌ معمول ‌شلوغ‌ بود. به‌ زور از لابلاي‌ چند مسافر گذشت‌.  نگاهي‌ به انتهاي  ميني‌بوس‌ انداخت‌؛ ولي‌ زن‌ نبود. زن‌ همسفر او نبود. نيم‌ چرخي‌ زد تا شايد زن‌ را در رديف‌ آن‌ طرف‌ ببيند. ولي‌ باز هم‌ زن‌ نبود؛ و دوباره‌ به‌ اين‌ سمت‌ چرخيد. كه‌ سر و صداي‌ اطرافيان‌ و غرولند آنها بلند شد. عرق‌ سردي‌ برپيشاني‌ مرد نشست‌. فرياد زد: آقاي‌ راننده‌ نگهدار. اشتباه‌ سوار شدم.
محمد علی محراب بیگی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:57  توسط محراب  |