من بودم و آینه و قلم و دوات. سعی کردم خطم را در آینه ببینم. قوس حرف میم را خوب ننوشته بودم. دوباره نوشتم. بازم خوب نشد. باز نوشتم و نوشتم
به آيينه نگاه كردم. چقدر عمق آن زياد بود. صداي جوي آب ميآمد. از داخل آيينه باد وزيدن گرفت. پنجرهها به هم ميخوردند. و صداي غژغژ آن بلند شد. پرده توري در هوا ميرقصيد. بلند شدم كه پنجره راببندم. روي حصير پنجره همسايه روبرو يك قمري لانه كرده بود. نگاهم به كوچه افتاد. يك دسته گنجشك وسط كوچه مشغول خوردن تكههاي نان افتاده رهگذري بودند.. عابري از كوچه گذشت. گنجشكها ناكام پرواز كردند. برگشتم و نوك قلم را در دوات كردم. خواستم بنويسم كه نگاهم به آيينه افتاد. چقدر تاريك شده بود. در سايه روشن و هواي مه گرفته آينه كسي به اين طرف ميآمد. چشمهايم را خيره كردم تا بهتر ببينم. ولي او را نشناختم. هنوز صورتش واضح نبود. بيشتر دقت كردم. باز هم نشناختم. هر كس بود راه رفتني محكم داشت. هر قدم را با اطمينان برميداشت. نزديكتر شد. همراهش نسيمي آمد و يك دسته از موهايم را به روي پيشانيم انداخت از اينكه باد موهايم را تكان ميداد، حسي خوشايند داشتم و لذت ميبردم. نوك قلم را در دوات گذاشتم و درآوردم و اضافه مركب آن را گرفتم. آن را روي كاغذ گذاشتم. خواستم بنويسم ولي باز هم خراب شد. كاغذ را كنار كاغذهاي قبلي انداختم. به آيينه نگاه كردم. آن شخص خيلي نزديكتر شده بود. چشمهايم را از آيينه برداشتم. و با نگاهم اطاق را دور زدم. روي طاقچه كنار قرآن، ديوان حافظ بود. بلند شدم و كتاب را برداشتم. چشمهايم را بستم و با سرانگشت بالهاي كتاب را پرواز دادم.
در نظر بازي ما بيخبران حيرانند من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي عشق داند كه درين دايره سرگردانند
جلوهگاه رخ او ديده من تنها نيست ماه و خورشيد همين آيينه ميگردانند
به آينه نگاه كردم. خيلي نزديكتر شده بود. ايستاد و مرا نگاه كرد. نسيم حالا تبديل به باد شده بود. گاهي مه صورت و اندام او ميپوشاند و دوباره كنار ميرفت. چشمهايم را جمع كردم تا بهتر ببينم ولي باد نميگذاشت. بيشتر سعي كردم. مه كنار رفت...
باد شديدتر شد قلم را دوباره برداشتم و با قلم تراش آن را تراشيدم نوكش را قطع زدم و نوشتم:
چون قلم در وصف اين حالت رسيد...
ناگهان باد بسيار شديدي از درون آينه وزيد. و كاغذم با باد از پنجره بيرون رفت.
محمد علی محراب بیگی
