تبليغاتX
محراب - ارغوانی

محراب

فرهنگی هنری (داستان کوتاه)

لنز وايد را روي بدنه دوربين سوار كرد. سرعت را روي اتوماتيك گذاشت، اما درباره ديافراگم شك كرد. فكر كرد ميزان نورش چقدر است؟ چون غروب است پس بايد ديافراگم را بيشتر باز كند، نورش كه اندازه مشخصي نداشت. نه ديافراگم را تا آخرين حد بايد ببند تا اشعه اش فيلم را نسوزاند. اما آخر او كه معلوم نيست. چند بار ديافراگم را باز بسته كرد. شك داشت دو دل بود.  كاش دوربين تمام اتوماتيك داشت. اما مطمئن بود كه مي آيد. خورشيد مماس افق بود. آسمان ارغواني شده بود. صداهاي در دور و نزديك آسمان را روشن مي كرد. لحظه‌أي به فلاش فكر كرد. و به ياد آورد كه استادش هميشه توصيه كرد بود كه از فلاش استفاده نكند. و معتقد بود سوژه خودش بايد نور داشته باشد. لحظه آرزو كرد كه كاش هنگامي كه او مي خواهد عكس بگيرد يكي از همين صداها لحظه أي آسمان را روشن كند تا او بتواند عكس را بهتر بگيرد.

صداي سبز اذان در آسمان ارغواني اشباع شد.

محمد رو به او گفت: بازم دم اذوني دوربين دست گرفتي و رفتي روي خاكريز كه چي؟ بيا نماز داره شروع ميشه  اخوي. الان خط اشغال ميشه ديگه. پشت خط مي موني ها.

كه مرتضي گفت: منتظرم بياد. مطمئن هستم كه مياد. هميشه همين وقتا سوار اسب از توي افق مياد. امشب ديگه مي‌خوام عكسشو بگيرم. مي‌خوام يه عكس از آقام داشته باشم. و به دور دستها نگاه كرد. پرچم‌هاي سرخ رنگ يا صاحب الزمان در باد، مثل دل مرتضي بيقراري مي‌كردند. مرتضي به مرتفع‌ترين نقطه خاكريز رفت و به افق نگاه كرد.

برادرهاي رزمنده به طرف سنگري كه  مسجد بود مي‌آمدند. محمد پوتين‌هايش را درآورد و شير تانكر آب را باز كرد آب را به صورتش زد كه  نگاهش دوباره به مرتضي افتاد. انگار چيزي توجه‌اش را جلب كرد. دوربينش را بالا آورد و رو به افق دكمه دوربين را فشار داد. در خط افق مي‌چرخيد و دكمه دوربين را فشار مي‌داد. محمد بي‌اختيار به طرف بالاي خاكريز جايي كه مرتضي ايستاده بود دويد. هنوز در ميانه را ه بود كه صدايي در بالاي خاكريز آسمان ارغواني را زرد و نارنجي و سرخ كرد. و محمد دوباره به طرف بالاي خاكريز دويد. مرتضي تركش خورده بود. بدنش از خورشيد سرخ تر بود. بغلش كرد. توي دست هايش جا نشد. سرش را به طرف او چرخاند. چيزي گفت. نفهميد. گوشش را به لبهاي مرتضي چسبوند. فقط آخرين لغت رو شنيد كه گفت: ادركني.

و نگاهش به دوربين افتاد كه نوري از آخرين خاطره خورشيد در خود داشت.

تهران 15/7/1381

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:57  توسط محراب  |