تبليغاتX
محراب - خودتی 1

محراب

فرهنگی هنری (داستان کوتاه)

زنگ‌ خورد و وارد كلاس‌ شدم‌. اصلا حال‌ و حوصله‌ درس‌ را نداشتم،‌ تازه‌ چه‌ رسد به‌ آنكه‌ آقاي‌ شريعت‌ بيايد و علاوه بر درس دادن  موعظه‌ هم كند. خيلي‌دلم‌ مي‌خواست‌ بجاي‌ كلاس‌ آقاي‌ شريعت‌، ورزش‌ داشتيم‌ و فوتبال‌ بازي‌ مي‌كردم‌، يا حداقل‌ انشاء داشتيم. ولي‌ چاره‌اي‌ نبود، بايد پشت‌ نيمكت‌ مي‌نشستم‌ و درس‌ گوش‌ مي‌دادم‌.
هنوز تو فكر بودم‌ كه‌ مبصر داد زد: برپا
آقاي‌ شريعت‌ وارد كلاس‌ شد و بچه‌ها ايستادند; آقاي‌ شريعت‌ سلام‌ غليظي‌ كرد و به‌ بچه‌ها گفت‌: بفرماييد.
بعد كيف‌ دستي‌اش‌ را روي‌ ميز گذاشت‌ و روي‌ صندلي‌ خود نشست‌ و بلا درنگ‌ كتاب‌ را باز كرد. از شهرام‌ كه‌ در رديف‌ اول‌ نشسته‌ بود پرسيد: هفته‌ پيش‌ تا كجا درس‌ دادم‌؟
 شهرام‌ جواب‌ داد: تا صفحه‌ 78
آقاي‌ شريعت‌ كتاب‌ را باز كرد و شروع‌ به‌ درس‌ دادن‌ كرد. بيشتر از حوصله‌ام‌ سررفت‌. نمي‌دانستم‌ چكار كنم‌ پيمان‌ كنارم‌ نشسته‌ بود و به‌ درس‌ گوش‌ مي‌داد. آهسته‌ به‌ او گفتم‌: ميآي‌ شطرنج‌؟
گفت‌: نه‌.
گفتم‌: چرا؟
گفت‌: شريعت‌ مي‌بينه‌ و حالمون‌ رو مي‌گيره‌.
توي‌ دلم‌ بهش‌ گفتم‌: ترسو.
بعد نگاهي‌ به‌ آخر كلاس‌ كردم. نويد و هاشم‌ با هم‌ صحبت‌ مي‌كردند. فرهاد و حسين‌ با هم‌ مشغول‌ نقطه‌ بازي‌ بود. سعي‌ كردم‌ به‌ آنها اشاره‌ كنم‌ كه‌: بعد هم‌ نوبت‌ من‌. اما آنها سرشان‌ گرم‌ بازي‌ بود. نادري‌ هم‌ كه‌ در آخرين‌ رديف ‌نشسته‌ بود، خودش‌ را پشت‌ سر علي‌ پنهان‌ كرده‌ و خوابيده‌ بود.
دوباره‌ نگاهي‌ به‌ آقاي‌ شريعت‌ كردم. پشت‌ سر هم‌ حرف‌ مي‌زد. حواسم ‌به‌ مگسي‌ كه‌ روي‌ ميز جلويي‌ نشسته‌ بود جلب‌ شد، نمي‌دانم‌ در اين ‌زمستان‌ اينجا چكار مي‌كرد؟ يك‌ لحظه‌ فكر كردم‌ بگيرمش‌، اما نمي‌شد. بخاطر همين‌ به‌ محمد كه‌ در ميز جلويي‌ نشسته‌ بود نشانش‌ دادم‌. او تا خواست‌ مگس‌ را بگيرد مگس‌ پريد.
احساسي‌ به‌ من‌ دست‌ داد. يك‌ تكه‌ كاغذ از دفتر پيمان‌ كندم‌ و تصميم‌گرفتم‌ چهره‌ آقاي‌ شريعت‌ را بكشم‌. به‌ او نگاه‌ كردم‌. هميشه‌ از اينكه‌ شكل ‌افراد مختلف‌ را بكشم‌ لذت‌ مي‌بردم‌، بخصوص اگر كسي‌ ويژگي‌ خاصي‌ درچهره‌اش‌ داشت‌. اما آقاي‌ شريعت‌ در چهره‌اش‌ چيز خاصي‌ نبود. به‌ جزچشمهاي‌ عميق‌ و ابرواني‌ كه‌ با هر جمله‌اي‌ كه‌ مي‌گفت‌، آنها را بالا و پايين‌ مي‌برد.
شروع‌ كردم‌، اول‌ جاي‌ ابروها و چشم‌ها را مشخص‌ كردن و بعد بيني‌اش‌ راكشيدم‌. زير چشمي‌ دوباره‌ نگاهي‌ به‌ آقاي‌ شريعت‌ كردم‌، چقدر ابروهايش‌ را تكان‌ مي‌داد، بيني‌ چاغي‌ داشت‌، مثل‌ دماغ‌ بوكسورها، در عوض ‌داراي چشم‌هاي‌ تيزي‌ بود. دوباره‌ مشغول‌ كشيدن‌ چهره‌ او شدم‌. لبهايش‌ را كشيدم؛‌ كم‌كم‌ شبيه‌ آقاي‌ شريعت‌ شد ولي‌ لبهايش‌ كمي‌ ضخيم‌ شده‌ بود. تصميم‌ گرفتم‌ گوشه‌ لبهايش‌ را كشيده‌تر كنم‌ تا مثل‌ زنها شود، بعد گوشهايش‌ را بكشم‌. ناگهان‌ فقط دستي‌ را ديدم‌ كه‌ از جلوي‌ چشمانم ‌گذشت‌ و كاغذ نقاشي‌ام‌ را كشيد. سرم‌ را بلند كردم، آقاي‌ شريعت‌ بود، فقط نگاهي‌ به‌ من‌ كرد و از كنارم‌ گذشت‌ و به درس دادن ادامه داد.
گوشهايم‌ سرخ‌ شد. قلبم‌ به‌ شدت‌ تپيد. حركت‌ خون‌ را در شريان‌هاي‌ مغزم‌ حس‌ كردم‌. ترس‌ تمام‌ وجودم‌ را گرفت‌. نمي‌دانستم‌ چكار كنم‌. كف‌ دستهايم‌ عرق‌ كرده‌ بود. به خودم گفتم‌ الان‌ است‌ كه‌ سرم‌ فرياد بزند: چكار مي‌كني‌؟ اين‌ چيه‌ كشيدي‌؟ زود برو دفتر مدرسه‌. پيش‌ مدير...
ولي‌ نگفت‌... با خودم‌ گفتم‌ حتما وقتي‌ درسش‌ تمام‌ شد يك‌ سيلي‌ آبدار به‌گوشم‌ مي‌زند. التهاب‌ تمام‌ بدنم‌ را فراگرفته‌ بود. دستهايم‌ مي‌لرزيد. به‌ پيمان‌ نگاه‌ كردم‌ با نگاهش‌ گفت‌: ديدي‌ گفتم‌ آقاي‌ شريعت‌ مي‌فهمد.    ديدي‌ گفتم!‌
در دلم‌ به‌ پيمان‌ فحش‌ دادم‌. اصلا او هم‌ مثل‌ آقاي‌ شريعت‌ فقط بلد بود ابروهايش‌ را تكان‌ دهد.   هنوز قلبم‌ به‌ شدت‌ مي‌تپيد  به‌ آقاي‌ شريعت‌ نگاه ‌كردم‌ درس‌ مي‌داد و نقاشي‌ مرا در دست‌ داشت‌.  يك‌ لحظه‌ نگاهمان ‌به‌ هم‌ تلاقي‌ كرد. او در كاغذ من‌ چيزي‌ نوشت‌ و يا اينكه‌ خط خطي‌ كرد. نفهيدم و نگاهم‌ را از او دزديدم‌ و سرم‌ را خم‌ كردم‌. با خودم‌ گفتم‌: حتما اسم‌ مرا روي‌ كاغذ مي‌نويسد تا آن‌ را به‌ آقاي‌ مدير بدهد. او هم‌ طبق ‌معمول‌ به من مي‌گويد: باز هم‌ كاريكاتور معلمها را كشيدي‌؟ دفعه‌ قبل‌ مگه‌ تعهد كتبي‌ ندادي‌؟ فردا اوليات‌ را به‌ مدرسه‌ مي‌آوري‌  والا حق‌ نداري‌ بيايي‌ مدرسه.  در همين‌ افكار بودم‌ كه‌ صداي‌ آقاي‌ شريعت‌ را شنيدم‌ كه ‌گفت‌: خوب‌ درس‌ امروز تا همين‌ جا...
صداي‌ زنگ‌ تفريح‌ و سروصداي‌ بچه‌ها بلند شد. سرم‌ را كه‌ بلند كردم‌ ديدم‌ آقاي‌ شريعت‌ به‌ طرفم‌ مي‌آيد. دستم‌ را به‌ صورتم‌ بردم‌ كه‌ اگر خواست‌ سيلي‌ بزند.  جلوي‌ درد را بگيرد.آقاي‌ شريعت‌ آمد و نزديكم‌ ايستاد و نگاهم‌ كرد...
يكدفعه‌ كاغذم‌ را كه‌ تا زده‌ بود به‌ طرفم‌ دراز كرد. كاغذ را از دستش‌ گرفتم‌ و باز كردم‌ باز نمي‌دانستم‌ چكار كنم‌. قلبم‌ داشت‌ از كار مي‌ايستاد.  زبانم‌ بند آمده‌ بود. عرق‌ از روي‌ پيشاني‌ام‌ مي‌ريخت‌. ديدم‌ براي‌ چشم‌ و دماغ‌ و دهن‌ و ابرويي‌ كه‌ من‌ كشيده‌ بودم‌ او دوتا گوش‌ دراز و كله‌ و چانه‌ كشيده‌ بود و بعد سرش‌ را نزديك‌تر آورد و در گوشم آرام‌ گفت‌: خودتي‌. و رفت‌.

محمد علی محراب بیگی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 12:1  توسط محراب  |