وارد خیابان اصلی می شوم. کتابفروش اواسط خیابان است. سرتاسر خیابان تابلو توقف ممنوع کاشته شده است. و کنار همه آنها یه ماشین پارک شده. یک کتاب میخوام بخرم و خیلی معطلی ندارم. نگاهم به انتهای خیابان می افتد. یک پلیس مشغول جریمه نوشتن برای ماشین های پارک شده است. و انتهای خیابان به سمت بالا می آید و ده دوازده تایی جریمه نوشته است. به پلیس می رسم و از کنارش می گذرم. در آینه نگاهش می کنم و به انتهای خیابان می رسم. پلیس برگ جریمه را زیر برف پاکن می گذارد و به سراغ ماشین بالاتری می رود. اتومبیلم را جلوی آخرین خوردو پارک می کنم و دوباره در آینه پلیس را می بینم همچنان سخت مشغول است. از ماشین پیاده می شوم و آن را قفل می کنم. ماشین بالاتری من قرمز رنگ است و یک برگ جریمه زیر برف پاکن آن اسیر شده است. آن را برمی دارم و زیر برف پاکن اتوموبیل خودم می گذارم. خیالم راحت می شود چون اگر پلیس سراغ ماشینم بیاید و برگ جریمه ببیند فکر خواهد کرد که قبلا آنر جریمه کرده و دیگر با آن کاری ندارد.
به طرف کتابفروشی می روم و مثل همیشه در کتابها غوطه ور می شوم و زمان را در کتابفروشی گم می کنم. کتاب مورد علاقه را پیدا می کنم. مجموعه داستانهای مینی مال. میخرم و بیرون می آیم. کنار اتومبیلم هستم و برگ جریمه برمیدارم تا به صاحبش برگردانم. لحظه ای فضولی ام گل می کند تا بدانم پلیش برایش چقدر جریمه نوشته است. وای هفت هزار تومن...ولی لحظه ای شماره آشنا توجهم را جلب می کند. شماره پلاک آن دقیقا شبیه شماره اتومبیل من است. به اتومبیل قرمز رنگ نگاه می کنم یک برگ جریمه در زیر برف پاکنش با نسیم تکان می خورد و برای من دست تکان می دهد. پس این برگ جریمه خود من است. کنار شماره پلاکم نوشته شده: خودتی
تهران. محمد علی محراب بیگی
۸۵/۱۰/۲۶
