تبليغاتX
محراب - کاریکاماتور

محراب

فرهنگی هنری (داستان کوتاه)

سال ها قبلِ حدود اواخر دبیرستان که بودم کتابهای پرویز شاپور را می خوندم  اون زمان خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. و گاه به سبک و سیاق ایشان جملاتی را می نوشتم. چند روز قبل که لابلای خرت و پرتها دنبال چیزی می گشتم اون دفتر قدیمی را پیدا کردم  فکر کردم بعد نیست این نوشته ها را در بلاگم بگذارم و نظرات دوستان را بدونم.

داوینچی با کشیدن منالیزا حلقه گم شده داروین را پیدا کرد.

نگاهم را به نگاهش دوختم.

نهنگ ماهی آزاد را روی سفره ماهی می خورد.

وقتی کور شد عینکش بازنشسته شد.

آب گل آلود یا آب زلال برای ماهی کور فرقی ندارد.

بادبادکم رنگین کمان را سوراخ کرد.

چربی برای دلتنگی ضرر دارد.

گربه عاشق گربه ماهی است.

عقل و عشق مثل دو خط موازیند. هرگز به هم نمی رسند اما در کنار هم هستند.

در هوای طوفانی به بادبادکم چتر نجات می بندم.

با تیر نگاهش او را به رگبار بست.

وقتی تصمیم به خودکشی گرفت خودخوری کرد.

هر وقت کبکم خروس می خواند مرغ همسایه ابوعطا می خواند.

اتومبیلم جاده را زیر کرد.

اعداد در هم ضرب شده را به کلانتری بردند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 17:48  توسط محراب  |