هزار سال گذشت تا زن از پله ها بالا رفت، از زير طاق گذشت، وارد ساختمان شد. زن از ميان مرداني زهره پوش و آهنين كه در گوشه و كنار ساختمان ايستاده بودند، گذشت. خنجرها و شمشير هاي بر در و ديوار آويزان بودند. زن از ميان همه آنها گذشت. پادشاهي سنگي با موهاي مجعد بر صندلي نشسته بود و بار عام ميداد. زن از ميان كاسه هاي سفالي و سيمين و زرين گذشت، شير هاي غران از خدايگان محافظت ميكردند و خدايگان كوچك و بزرگ فلزي در كنار هم بودند. زن باز هم خود را تنها حس مي كرد، آرام قدم برداشت دور خود چرخي زد نور كم رنگ و ملايمي از پنجره به صورتش تابيد. عصر نزديك ميشد.
ـ بلاخره اومدي ؟
صدا را از پشت خود شنيد. مردي با موهاي سفيد و بلند، در پشتش بود. زن آرام گرفت. به صورت مرد خيره شد.
زن: من نيومدم، تو رفتي.
مرد: فرقي نميكند همه ما در رفت و آمديم .
زن: هدف زندگي اين نيست، زندگي زندگيه.
مرد: من خيلي وقت بود كه منتظرت بودم، اينجا و تنها
زن: من هم سالهاست كه دنبالت ميگردم، همه جا و تنها
باد يك طره موهاي مرد را بر پيشاني اش انداخت، در سايه روشن چهره مرد، هزار سال تنهايي و انتظار ديده ميشد .
زن: من ميروم
مرد: و من هميشه اينجا هستم.
هزار سال گذشت تا از پله ها پايين رفت، مرد نمكي نشسته بود و باد موي او را تكان ميداد، عصر شده بود، موزه ايران باستان تعطيل شد.
ـ بلاخره اومدي ؟
صدا را از پشت خود شنيد. مردي با موهاي سفيد و بلند، در پشتش بود. زن آرام گرفت. به صورت مرد خيره شد.
زن: من نيومدم، تو رفتي.
مرد: فرقي نميكند همه ما در رفت و آمديم .
زن: هدف زندگي اين نيست، زندگي زندگيه.
مرد: من خيلي وقت بود كه منتظرت بودم، اينجا و تنها
زن: من هم سالهاست كه دنبالت ميگردم، همه جا و تنها
باد يك طره موهاي مرد را بر پيشاني اش انداخت، در سايه روشن چهره مرد، هزار سال تنهايي و انتظار ديده ميشد .
زن: من ميروم
مرد: و من هميشه اينجا هستم.
هزار سال گذشت تا از پله ها پايين رفت، مرد نمكي نشسته بود و باد موي او را تكان ميداد، عصر شده بود، موزه ايران باستان تعطيل شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 10:4  توسط محراب
|
