چهل سال بود که او را می دید توی خیابون توی مهمونی ها بازار همه جا و همه وقت دیگه به دیدنش عادت کرده بود درست از زمانی که رفت لیلا همه جا با او بود ........ اوایل صداش می کرد و به طرفش می رفت ولی متوجه می شد اشتباه کرده حتی چند باری هم رچار مشکل شده بود نزدیک بود کار به جاهای باریکی بکشه.... بارها هم در ازدحام جمعیت گم شده بود.
فکر کرد دوبار توهمه. لیلا در نیکت روبرویی او نشسته بود. همانطور محکم و باوقار باد در چادرش می چرخید طره ای از مویش بر پیشانیش تکان می خورد برگ زردی رقص کنان جلوی پایش به زمین افتاد دولا شد و برگ را برداشت.
پیرمرد شک کرد آیا باز هم توهم بود آیا این لیلاست؟
زن متوجه نگاه پیرمرد شد لبخندی زد و به ساعتش نگاه کرد انگار منتظر بود
در مرد غوغایی بود لبانش می لرزید سیگار از دستش افتاد.
زن متوجه نگاههای عجیب مرد شد که خیره به او مینگریست از پیرمرد پرسید:
چیزی شده پدر جان؟
پیرمرد با خود زمزمه کرد: پ پ پدر جان ؟ .... و بلندتر رو به زن گفت: لیلا؟؟؟
زن پرسشگرانه تکرار کرد: لیلا ؟؟؟ نه نه من نگارم .. فکر می کنم اشتباه گرفتید...
پیرمرد گفت: نه اگر اشتباه پس اون خال روی گونه ات چیه؟؟؟
زن دستش را روی گونه اش کشید و گفت: این ارث مادرمه آخه اونم یه خال همینجوری داشت .. راستی گفتید لیلا؟؟؟ این اسم مادرمه ...لیلا....
بادی طره موی زن را چرخاند برگ دیگری بر زمین افتاد.
پیرمرد تکرار کرد لیلا....
زن گفت: خدایا بیامرزدش نزدیک به چهل سالی هست که عمرشو داده به شما
پیرمرد زمزمه کرد عمرشو داده به من؟ من عمرشو نمی خواستم من عشقشو می خواستم ...
محمد علی محراب بیگی
آذر هشتاد و پنج