همه جا تاریک شد. نوری از پشت سر مرد تابید. مرد به دنبال چیز دیگری بود چیزی بجز عشق. شاید یک جور دوست داشتن. رها و بدون قید. رها تر از پرستو در آسمان. زن نمی دانست و شاید نمی فهمید. درک این مطلب برایش ناشدنی بود. و زمانی فهمید که دیگر دیر شده بود و این بار مرد رها شده بود. سیال و بدون وزن در آسمان ها. مرگ مرد را در بر گرفته بود.
همه جا روشن شد. چراغ های سالن سینما روشن شد. داوود به خودش آمد بد جور متحیر فیلم بود. خودش را در فیلم دیده بود. احساس همدردی فراوانی با مرد فیلم داشت. سالن خالی شده بود و مرد همچنان در صندلی چسبیده بود. با صدای مسئول کنترل سالن به خود آمد.
فیلم تموم شده آقا....
داود از سینما بیرون آمد. سوز سردی به پیشانیش خود. به تابلو سردر سینما چشم انداخت، قهرمان فیلم به دوردستها نگاه می کرد. داود به شب پیوست.
ده دقیقه ای مانده تا فیلم شروع شود، داوود بلیط را گرفت به تاریکی سالن داخل شد. شماره صندلی اش دو ردیف عقب تر از جای دیشبی بود. فیلم شروع شد. داود دلش می خواست فیلم طور دیگری تمام شود. اما نشد. باز هم با صدای مسئول کنترل سالن به خود آمد.
فیلم تموم شده آقا....لطفا سالن را تخلیه کنید....
خیلی لجش گرفت. خود او هم می دانست که تموم شده. تمام این مدت به پرده خیره شده بود و پلک هم نزده بود، هر چند که داستان فیلم را در این چند شب پیش دیده بود اما دلش می خواست زن فیلم، امشب مرد را درک می کرد، اما نشد. از سینما خارج شد و دوباره به سردر نگاه کرد و زن فیلم با آن نگاه مکارش که به مرد نگاه می کرد.
دوباره با صدای مسئول کنترل سالن به خود آمد. این دهمین شب پیاپی بود که آخرین نفر از سالن خارج می شد. و هر بار مرد فیلم مرده بود. و داود نمی خواست که بمیرد.
هوا سرد بود. برف موهای داوود را سفید کرده بود. قدمهایش را تندتر برداشت تا زودتر به سینما برسد. شاید امشب پایان فیلم چیز دیگری باشد. دلش می خواست در سالن سینما بر سر زن فیلم فریاد بزند و بگوید: احمق چرا نمی فهمی....دلش می خواست مرد نمیرد.
از دور چراغ های سینما را دید. به سینما نزدیک تر شد. شدت برف بیشتر شده بود. چشمهایش به سر در سینما افتاد. لحظه ای خشکش زد. باورش نمی شد. دانه های برف بر سرش می نشستند. و او مبهوت مانده بود.
فیلم عوض شده بود و او نتوانسته بود کاری کند...
همه جا روشن شد. چراغ های سالن سینما روشن شد. داوود به خودش آمد بد جور متحیر فیلم بود. خودش را در فیلم دیده بود. احساس همدردی فراوانی با مرد فیلم داشت. سالن خالی شده بود و مرد همچنان در صندلی چسبیده بود. با صدای مسئول کنترل سالن به خود آمد.
فیلم تموم شده آقا....
داود از سینما بیرون آمد. سوز سردی به پیشانیش خود. به تابلو سردر سینما چشم انداخت، قهرمان فیلم به دوردستها نگاه می کرد. داود به شب پیوست.
ده دقیقه ای مانده تا فیلم شروع شود، داوود بلیط را گرفت به تاریکی سالن داخل شد. شماره صندلی اش دو ردیف عقب تر از جای دیشبی بود. فیلم شروع شد. داود دلش می خواست فیلم طور دیگری تمام شود. اما نشد. باز هم با صدای مسئول کنترل سالن به خود آمد.
فیلم تموم شده آقا....لطفا سالن را تخلیه کنید....
خیلی لجش گرفت. خود او هم می دانست که تموم شده. تمام این مدت به پرده خیره شده بود و پلک هم نزده بود، هر چند که داستان فیلم را در این چند شب پیش دیده بود اما دلش می خواست زن فیلم، امشب مرد را درک می کرد، اما نشد. از سینما خارج شد و دوباره به سردر نگاه کرد و زن فیلم با آن نگاه مکارش که به مرد نگاه می کرد.
دوباره با صدای مسئول کنترل سالن به خود آمد. این دهمین شب پیاپی بود که آخرین نفر از سالن خارج می شد. و هر بار مرد فیلم مرده بود. و داود نمی خواست که بمیرد.
هوا سرد بود. برف موهای داوود را سفید کرده بود. قدمهایش را تندتر برداشت تا زودتر به سینما برسد. شاید امشب پایان فیلم چیز دیگری باشد. دلش می خواست در سالن سینما بر سر زن فیلم فریاد بزند و بگوید: احمق چرا نمی فهمی....دلش می خواست مرد نمیرد.
از دور چراغ های سینما را دید. به سینما نزدیک تر شد. شدت برف بیشتر شده بود. چشمهایش به سر در سینما افتاد. لحظه ای خشکش زد. باورش نمی شد. دانه های برف بر سرش می نشستند. و او مبهوت مانده بود.
فیلم عوض شده بود و او نتوانسته بود کاری کند...
محمد علی محراب بیگی
آذز ماه هشتاد و پنج
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 13:1  توسط محراب
|
