<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>محراب</title>
<link>http://mehrabbeigi.blogfa.com/</link>
<description>فرهنگی هنری  (داستان کوتاه)</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 23 Jun 2009 12:41:30 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ندا</title>
<link>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;صدای استاد را شنیدم، گفت: ندا ...  ندا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساز را  توی دستم گرفتم، نت ها موسیقی جلوی چشمم بود، نمی دونم چرا نت های موسقی مرا همیشه یاد سیم خاردار می اندازد، انگار نت ها به خط حامل گیر کرده اند، اسیرند، نمی توانند پرواز کنند. دوباره یاد درس تاریخ فلسفه افتادم، تفاوت فلسفه شرق و غرب. امروز که از دانشگاه بیرون اومدم، به سوال های امتحان دوباره فکر کردم، مردد بودم که جواب ها را درست نوشتم یا نه؟ منطق اسارت نت های موسیقی چی بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استاد صدایش را دو پرده بالاتر برده بود و مرا صدا می زد ولی چیز عجیبی در صداش بود. انگار که بغض کرده باشد. صدایش مثل صدای استاد درس &lt;B&gt;فلسفه و نظريه هاي ماهيت انسان &lt;/B&gt;شده بود یاد کلاس &lt;B&gt;اجتماع، جامعه و حقوق&lt;/B&gt; افتادم. وقتی با استاد بحث کردم تفاوت فلسفه غرب و شرق  نه تنها در مفاهیم است که قوانین هم هست استاد جواب درستی نداد و همونجا بود که از فلسفه خسته شدم تصمیم گرفتم امروز در کلاس موسیقی حتما یه آهنگ کامل بزنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دونم چرا یه دفعه یاد دریا کردم خیلی دوست داشتم یه آبتنی توی دریا کنم دفعه پیش که رفتم شمال، دریای خزر را نگاه کردم انگار دریا هم منو نگاه می کرد از توی دریا مرغای دریایی پرواز کردند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استاد گفت امروز هواست کجاست ندا؟ ساز را درست بگیر؟  بعد رو کرد به بچه های کلاس و گفت شما بخونید و  به همه بچه ها متن شعر را داد البته همه حفظ بودند به نت ها نگاه کردم و شروع کردم به نواختن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استاد  هم با بقیه همراهی کرد: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای ایران ای مرز پرگهر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای خاکت سرچشمه هنر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دور از تو اندیشه بدان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پاینده مانی تو جاودان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نت های موسیقی دوباره مثل سیم خاردار بودند. نت را اشتباه زدم، استاد نگاه تندی به من کرد. امروز اصلا حال ساز زدن نداشتم. استاد گفت: امروز دیگه بسه. تعطیل.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از کلاس بیرون اومدیم. استاد دم در کلاس گفت: امروز بیرون شلوغه من می رسونمت. توی خیابون امیر آباد جمعیت غلغله بود. دیگه ماشین را جلوتر نمی شد برد. استاد ماشین را پارک کرد. با جمعیت همراه شدیم. یک دفعه یه صدایی اومد. انگار نت های موسیقی آزاد شدند. ساز را انداختم و تصمیم گرفتم بخونم . خوندم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جان من فدای خاک پاک میهنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مهر تو چون شد پیشه‌ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دور از تو نیست اندیشه‌ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدای استاد را شنیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ندا ...ندا...نرو...بمون...ندا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;تهران. 2/4/1388   </description>
<pubDate>Tue, 23 Jun 2009 12:41:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrabbeigi&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>mehrabbeigi</dc:creator>
<guid>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فیلمنامه</title>
<link>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;زن رو به دوربين /مديوم&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;چيه؟نگاه داره؟&lt;BR&gt;نشستي و منو نگاه ميكني كه چي؟&lt;BR&gt;آره شايد تو اون نگاه هاي تو پر از حرف باشد اما بغضم پر از حرفه،اشكم پر ار حرفه،لبام پر از حرفه.حرفهايي كه تو طاقت شنيدنشون رو نداري،داري؟د نداري.اگه داشتي كه فقط نگاه نمي كردي.&lt;BR&gt;خوبه خوبه حالا نميخواد اينجوري نگاه حق به جانب بگيري.من تورو خوب مي شناسم،حتي از مادرت بهتر مي شناسم.خوب مي دونم آش رشته رو بدون كشك،بادمجون رو بدون نعنا و عكاسي رو بدون فلاش دوست داري.هميشه مي گي نور بايد از چهره خود آدم باشه نه از فلاش من،غذاهم طعمش مهمه نه نوعش.مي بيني كه خوب مي شناسمت،از همون اول هم خوب شناختمت.از همنو اول كه منو به عنوان سوژت انتخب كردي،البته من به عنوان سوژت نبود،فقط آك سوار صحنه ات بودم.اصلا ما زنها فقط آك سوار صحنه ايم…&lt;BR&gt;يادته ترم آخرت.عنوان پروژت“تصوير زن در آئينه اجتماع“بود.به من گفتي كه چون تصاوير انتزاعي سورئال ميخواي بگيري مايلي از فقط از يك چهره استفاده كني&lt;FONT color=#000066&gt;.(مكث)&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;فقط يك نفر.فقط يك نفر.اون يه نفر من بودم.راستش رو بگو من تنها سوژه تو بودم… يا اينكه… يا اون دختر زشت بد تركيب و بدقواره…چي بود اسمش؟هم رشته خودت بود.من بهش مي گفتم حلقه گمشده داروين.&lt;BR&gt;چيه؟&lt;BR&gt;خوشم مياد اين جور مواقع صدات در نمي ياد.جيك نمي زني.نمي توني حرف بزني،فقط نگاه مي كني،نگاه ،آخ از دست اون نگاهات.خوب من هم عاشق اون نگاهات شدم .&lt;BR&gt;خوب تو هم سوژه من شدي.هي ازت طرح و اسكيس زدم.بعضي ها رو رنگ روغن زدم بعضي رو هم آب رنگ.بعضي وقتها سياهت مي كردم هـ… اون هم سياه قلم،خيلي وقتها هم با ذغال تو هم مي گفتي ما خودمون ذغال فروشيم.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;ــ صداي زنگ تلفن…و زن به طرف گوشي تلفن به طرف ديگر اتاق مي رود…&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;بشين خودم گوشي رو بر مي دارم.&lt;BR&gt;الو سلام مامان،چطوري؟ بابا خوبه؟منم خوبم.آره آره خوبه اون هم خوبه&lt;FONT color=#0000ff&gt;(نگاه به دوربين با لب اشاره مي كند مامانه)&lt;/FONT&gt;نيگا كنم؟نه بابا ،حوصله ندارم هميشه چرت و پرته.نمي خوام كنترل فكرم با كنترل تلويزيون تغيير كنه.خبرهاش كه قديمي و حجريه و به درد موزه ايرا باستان مي خوره از بس كه قديميه،برنامه هاش هم همش پزشكي و آب درماني يا موعظه و غزله، روزهاي جشن هم كه همش ژانگوله بازيه.&lt;BR&gt;زن در حال راه رفتن و تلفن صحبت كردن به طرف آشپزخانه ميرود.در يخچال را باز مي كند و يك ليوان شير براي خود ميريزدو نم نم شروع به خوردن مي كند.&lt;BR&gt;آره خوب.خوب…نه مامان صد دفعه گفتم من حوصله هيچكس رو ندارم،فهميدي.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;ــگويا طرف مقابل(مادر)تلفن را قطع كرده است و صداي بوق ممتد شنيده مي شود…زن ادامه ليوان شير را سر مي كشد.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;ــليوان خالي را روي پيشخوان مي گذارد.به طرف ميز مي آيد روبروي آن مي تشيند و به چهره و بزك صورت خود نگاه مي كند و دست به صورت خود مي كشد.انگشتي به ميان دو ابرو محل پيوستگي ابروها(غمگين مي شود)&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;همانطور كه در آينه به چهره خود نگاه ميكند مي گويد:&lt;BR&gt;ببينم تو چرا اينقدر ابرو پيوسته ها رو دوست داري؟&lt;BR&gt;و ناگهان زير خنده مي زند هـ….&lt;BR&gt;آره بابا يادمه هر دفعه كه اين سؤال رو ازت كردم گفتي:&lt;BR&gt;حافظ ار ميل به ابروي تو دارد شايد&lt;BR&gt;جاي در گوشه محراب كنند اهل كلام&lt;BR&gt;بنده خدا،حافظ،اگه مي دونست از شعرهاش اينجوري سوء استفاده ابزاري ميشه بجاي شعر گفتن مي رفت تو كاره معاملات املاك و خريد و فروش زمين و آپارتمان و خونه هاي دوبلكس دونبش اكازيون…(&lt;FONT color=#0000ff&gt;خنده…)&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;بعد اون موقع مي گفت:&lt;BR&gt;الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها&lt;BR&gt;كه خانه اول بود ارزان ولي بالا رفته قيمتها&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;(خنده…)&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;زن از روبروي آينه بلند مي شود و به طرف آشپزخانه مي رود و مشغول تهيه غذا مي شود.در همان حين مي گويد:&lt;BR&gt;بالاخره نگفتي شام چي مي خوري؟برنج و خورشت بادمجون يا مخلوط آبگوشت و فسنجون؟&lt;BR&gt;زن در حالي كه مشغول طمع چشيدن مقداري از غذاست مي گويد:&lt;BR&gt;بگو ديگه با نمك يا بي نمك…&lt;BR&gt;با توام با نمك!!بگو ديگه چي مي خوري و در قابلمه را مي گذارد.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;ــصداي زنگ خانه…&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;زن به طرف در خانه مي رود،در را باز مي كند.پسر همسايه جهت گرفتن كمي پيچ گوشتي آمده است.&lt;BR&gt;بچه همسايه:سلام&lt;BR&gt;زن:سلام&lt;BR&gt;بچه همسايه:ابام سلام رسوند گفت:شما پيچ گوشتي داريد،تلفن ما خراب شده،مي خواد درستش كنه.&lt;BR&gt;زن:بله كه داريم،بيا تا بهت بدم.&lt;BR&gt;ــ زن به داخل اتاق بر ميگردد.داخخل انباري (يا آشپزخانه)مي رود،كشو را باز مي كند تا پيچ گوشتي را به پسر بدهد.&lt;BR&gt;ــ پسر كمي داخل مي شود و كنجكاوانه داخل خانه را نگاه مي كند.&lt;BR&gt;ــ زن در هنگام باز كردن كشوها به چند آلبوم عكس كه عكس هاي داخل آن كامل چيده نشده است،برمي خورد عكسها مربوط به يك رزمنده است كه در جبهه در كنار دوستانش ميباشد عكسها به زمين مي ريزند…در كنار عكس ها پيچ گوشتي را پيدا ميكند آن را بر مي دارد و به طرف پسر بچه مي آيد.جلو پسر بچه زانو مي زند و مي گويد:&lt;BR&gt;اين پيچ گوشتي!!حالا يه بوس به خاله ميدي؟&lt;BR&gt;ــ زن كودك را عاشقانه در آغوش مي كشد و موهاي او را لمس مي كند.&lt;BR&gt;ــ پسر بچه بلا تكليف است.&lt;BR&gt;ــ زن به خود مي آيد-بغضش را فرو مي نشاند-كودك را رها مي كند.&lt;BR&gt;ــ كودك خداحافظي مي كند و ميرود.&lt;BR&gt;ــزن در را پشت سر او مي بندد و به در تكيه مي دهد-بغض ميكند و اشكي از گوشه چشمانش رها مي شود&lt;FONT color=#0000ff&gt;.(دوربين زوم ميكند)&lt;/FONT&gt;  &lt;BR&gt;زن به همان حال و حس به طرف عكسها مي آيد،مشغول جمع آوري عكسها ميشود كه ناگهان خون دماغ ميشود.چند قطره خون روي عكسها مي چكد.زن دست به بيني ميزند،دستانش خوني ميشود.به خود مي آيد دستش را جلوي بيني اش ميگيرد و طوري عمل مي كند كه كويي نمي خواهد كسي از اين موضوع خبردار شود.سريع و يواشكي به دستشويي مي رود.خون بر روي دستشويي ميريزد.از داخل آيينه زن را ميبينيم كه متفكرانه به خود نگاه مي كند زن صورتش را پاك مي كند از دستشويي بيرون مي آيد.گويي هيچ اتفاقي نيافتاده است.&lt;BR&gt;عكسها را بر ميدارد و جمع و جور ميكند. &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Nov 2007 21:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrabbeigi&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>mehrabbeigi</dc:creator>
<guid>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این عکس کیه؟</title>
<link>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>پسر: این عکس کیه؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر: این جوونیهای بابامه. وقتی رفته بود شمال این عکسو گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر: اون خانومه کیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر: این مامان بزرگمه.. ببین وقتی جوون بوده چه خوشگل بود..اون مرد کناریش هم داییمه..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر: این پسربچه کیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر:&amp;nbsp;این منم...هه هه هه &amp;nbsp;این عکس&amp;nbsp;سه سالگیمه. موهام کوتاه.. بابام خیلی پسر دوست داشت. اما ما هر سه تامون دختر بدنیا اومدیم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر: این عکس را کجا گرفتی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر: این عکس آخر دبیرستانمه آخرین روز مدرسه... با بچه ها توی کلاس پارتی گرفته بودیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر: این عکس رو کی انداختی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر این عکس&amp;nbsp;ترم اول دانشگاست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر: این مرد کیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر: ا... ا... ا...&amp;nbsp; چیز ....جیز ... این دیگه... قبلا داداشم بود...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 May 2007 10:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrabbeigi&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>mehrabbeigi</dc:creator>
<guid>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>او لبخند زد من دکمه شاتر</title>
<link>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>ابرهای سفید در آخرین پرتو نور خورشید رنگارنگ شده بودند. غروب بود. دوربین عکاسی ام بود او بود و من.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهش گفتم: کمی برو&amp;nbsp;بالاتر. حالا بیا این ورتر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت: بیا با دوربین من بگیر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم: لنز دوربین من وایدتره. می خوام تو رو توی بک گراند آسمون و خورشید و غروب بگیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او لبخند زد من دکمه شاتر رو زدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در یک آن همه چیز ثبت شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسمان و غروب خورشید و او که لبخند زده بود و موهایش که در باد می رقصیدند و صدای خنده و بوی خوش عطر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از خواب پریدم. گیج بودم. طول کشید تا به خودم اومدم. به خوابم فکر کردم تا تصاویر بیشتری در خاطرم بمونه. نگاهم به دوربین عکاسی ام افتاد. امروز صبح برای پروژه پایان تحصیلی ام باید از تابلو های خطی موزه عکس می گرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از عکاسی بیرون اومدم. عکس ها را از پاکت بیرون آوردم. و به راه افتادم. عکس ها همه خوب شده بودند. ولی یکی از آنها خیلی عجیب بود. چون اصلا عکس پروژه عکاسی من نبود. تصویر ابرهای رنگی بود&amp;nbsp;و غروب. و تصویر محو کسی. تصویر کاملا محو محو بود. یاد اون خواب افتادم. عرق سردی روی پیشونی ام نشست. همان بوی خوش دوباره امد اما تصویر محو بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محمد علی محرابیگی. ۹/۶/۱۳۸۳&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 May 2007 13:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrabbeigi&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>mehrabbeigi</dc:creator>
<guid>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرد نمکی</title>
<link>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>هزار سال گذشت تا زن از پله ها بالا رفت، از زير طاق گذشت، وارد ساختمان شد. زن از ميان مرداني زهره پوش و آهنين كه در گوشه و كنار ساختمان ايستاده بودند، گذشت. خنجرها و شمشير هاي بر در و ديوار آويزان بودند. زن از ميان همه آنها گذشت. پادشاهي سنگي با موهاي مجعد بر صندلي نشسته بود و بار عام ميداد. زن از ميان كاسه هاي سفالي و سيمين و زرين گذشت، شير هاي غران از خدايگان محافظت ميكردند و خدايگان كوچك و بزرگ فلزي در كنار هم بودند. زن باز هم خود را تنها حس مي كرد،&amp;nbsp; آرام قدم برداشت دور خود چرخي زد نور كم رنگ و ملايمي از پنجره به صورتش تابيد. عصر نزديك ميشد. &lt;BR&gt;ـ بلاخره اومدي ؟ &lt;BR&gt;صدا را از پشت خود شنيد. مردي با موهاي سفيد و بلند، در پشتش بود. زن آرام گرفت. به صورت مرد خيره شد.&lt;BR&gt;زن: من نيومدم، تو رفتي.&lt;BR&gt;مرد: فرقي نميكند همه ما در رفت و آمديم . &lt;BR&gt;زن: هدف زندگي اين نيست، زندگي زندگيه.&lt;BR&gt;مرد: من خيلي وقت بود كه منتظرت بودم، اينجا و تنها &lt;BR&gt;زن: من هم سالهاست كه دنبالت ميگردم، همه جا و تنها &lt;BR&gt;باد يك طره موهاي مرد را بر پيشاني اش انداخت، در سايه روشن چهره مرد، هزار سال تنهايي و انتظار ديده ميشد . &lt;BR&gt;زن: من ميروم &lt;BR&gt;مرد: و من هميشه اينجا هستم. &lt;BR&gt;هزار سال گذشت تا از پله ها پايين رفت، مرد نمكي نشسته بود و باد موي او را تكان ميداد، عصر شده بود، موزه ايران باستان تعطيل شد.</description>
<pubDate>Wed, 18 Apr 2007 06:33:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrabbeigi&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>mehrabbeigi</dc:creator>
<guid>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راه</title>
<link>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;کیفم را از این دست به دست دیگرم می دهم و همچنان در پیاده رو خیابان به پیش می روم. جلوتر از من مردی روزنامه ای بدست دارد نیم نگاهی به روزنامه و نیم نگاهی به جلوی پای خویش دارد قدم می زند. شاید در صفحه آگهی به دنبال کار می گردد و شاید هم خبرهای ورزشی را می خواند از او رد می شوم. درون ساندویجی مردی بر صندلی نشسته و با دو دست ساندویجی را گاز می زند و آن را در زیر دندان های خود خورد می کند. آن طرف تر کودکی در جلوی اسباب بازی فروشی خود را در سرزمین اسباب بازی ها می بیند و با نگاهی از حسرت و اندوه به جعبه های کوچک رنگی نگاه می کند&amp;nbsp; می گذرم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دختر و پسر جوانی جلوی من قدم می زند پسر جوان است و دختر غمزه کنان قدم از قدم بر می دارد زیر چشمی پسر را می نگرد. دست هایشان&amp;nbsp;سخت به هم فشرده است شاید قلب هایشان نیز اینطور باشد شاید هم نه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قدم هایم را سریع تر می کنم و از کنار آنها می گذرم. کودکی&amp;nbsp;با گریه&amp;nbsp;چادر مادر خود را می کشد تا برای او کیکی بخرد اما مادر تنها او را می نگرد و در اعماق خویش می سوزد و از خشم بر پدر فرزندش فحش می دهد. سرم را پایین می اندازم و به کفش هایم نگاه می کنم با صدای ناگهانی بوق یک موتورسوار&amp;nbsp;در پیاده رو که از کنارم می گذرد به خود می آیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دختری دم بختی با مادرش وارد مغازه لوازم خانگی می شود. او در این اجناس&amp;nbsp; آینده خویش را می بیند که روزی برای همسرش کدبانویی باشد چه امیدی&amp;nbsp;در چشم و تخیلاتی در ذهن دارد. مردی با لباس نارنجی و جاروی بلند در دست خاک های خفته بر پهنه زمین را بسویی می راند. و همراه حرکات موزون خویش خاطرات سال های جوانیش را بیاد می آورد و بعد بر روزگار لعنت می فرستد. او غرورش را کنار همان خاکروبه ها می بیند اما چه کند فرزندانش شب در انتظار دستهای صمیمی اما پر او هستند اگر او این کار را نکند شب بجز اشک چشمی در سفر خالی شام چیزی نخواهد داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از میان خاک های به هوا برخاسته می گذرم&amp;nbsp; گلویم انباشته می شود&amp;nbsp; از خاک و غبار جلوی خود منبع آبی می بینم و در لیوان اسیر شده به زنجیر آبی می نوشم و برای پدر و مادر آن ساقی از خداوند طلب آمرزش می کنم. نگاهم به آن سوی خیابان می افتد دختر یا زنی منتظر ایستاده&amp;nbsp; منتظر شخصی&amp;nbsp; است که او را همسفر خویش سازد نمی دانم چه فکری کنم پس می گذرم به چهار راهی می رسم که هیچ اثری از چراغ سه رنگ ندارد از خیابان می گذرم باجه&amp;nbsp; روزنامه فروشی با روزنامه ها و مجلات رنگارنگ وجود دارد&amp;nbsp; بنا به عادت دیرینه خود با دقت به همه عنوان ها را نگاه می کنم اما هیچ خبر تازه ای نیست با اکراه دل می کنم و می روم مردی سیه چرده با ریش های کثیف چهارچرخه انباشته از نان های خشک از روبرو می آید و فریاد می زند و پشت سرش چند پسر دبیرستانی غرق در دوران نوجوانی صدای او را تکرار می کنند و می خندند ناگهان صدای ترمز شدیدی نگاهم را به خیابان می کشد تصادفی شده است و هر دو راننده ناراحت و خشمگین قبل از پیاده شدن معتقدند که طرف مقابل مقصر است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زیر پایم خلائی احساس می کنم و زمین می خورم و بخود که می آیم می بینم در چاله ای افتادم که گویا روزهای قبل برای تعمیر لوله آب کنده شده بود. خوشبختانه دست و پایم سالم است اما غرورم شکسته است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در جلوی طلافروشی چند زن کنجکاوانه به برق زرین طلاها می نگرند و شاید در ذهن نقشه هایی برای حقوق شوهرانشان می کشند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای اینکه دوباره زمین نخورم جلوی پایم را نگاه می کنم&amp;nbsp; اما توجهم به دو سرباز جلب می شود که جلوتر از من حرکت می کنند و از روبروی آن ها&amp;nbsp; چندین دختر می آیند آنها به هم می رسند سربازها چیزی می گویند دخترها رد می شوند . سپس همگی می خندند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پسر نوجوانی همراه توپ فوتبال از کنارم می گذرد. و پیرمردی با زنبیلی از نان از روبرو می آید. قدم هایم خسته اند اما همچنان به راهم ادامه می دهم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Apr 2007 06:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrabbeigi&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>mehrabbeigi</dc:creator>
<guid>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماه</title>
<link>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>تو تصویر ماه هستی
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در چهره زلال برکه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;افسوس که با موجی درهم می شکنی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Mar 2007 07:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrabbeigi&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>mehrabbeigi</dc:creator>
<guid>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد گذشته</title>
<link>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;وقتی به گذشته می اندیشم. به زمانی که در خانواده ای پر جمعیت و خانه بزرگی که در وسط حیاط آن حوض آبی پر لز ماهی قرمز&amp;nbsp; وباغچه ای با درخت های سیب و گلابی و خرمالو و بید مجنون و پدر بزرگ و مادر بزرگی که همه در کنار هم زندگی می کردیم و خانه که کلونی زیبا به در آن آویخته بود و غروب ها که زن ها حیاط را آب&amp;nbsp; و جارو می کردند و سماور و قلیان را حاضر. و مردهای که خسته از کار روزانه را مهمان عاطفه های خود می کردند... و پدر بزرگ تار خوشنوایش را می بوسید و با نام حق بر سیم های آن می نواخت...حسرتی بر خود و زمانه می خورم. تار پدر بزرگ قصه روزگار بود و نغمه آن طنین انداز باغکوچه های مهربانی&amp;nbsp; و نه تنها جمع خانواده که ماهیان قرمز حوض و گلپونه های باغچه و قمری های لانه کرده روی حصیر پنچ دری&amp;nbsp; همه و همه با نوای زخمه پدربزرگ بر تار آشنا بودند و آواز او مرهم روح ملتهب و جان های بی تاب ما بود. زمانی که کرک های غصه بر لباس صدوصله غم می نشست باز این تار پدربزرگ بود که آیه های پاک نجابت و مهر را می نواخت و شبنم احساس را بر ساقه های سبز تمنای جان می نشاند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در فصل سرما و برف در زیر کرسی گرم نوبت شاهنامه خوانی بود. شاهنامه را پدربزرگ و مردان خانه می خواندند و زن ها و بچه ها غرق در داستان های سیاوش و افراسیاب . رستم و منیژه بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مشاعره عطر خوشبوی کلام بود و همه خانواده در آن حضور داشتند الغرض کوچک تر ها به سبب یادگیری و آشنایی فرهنگ و ادب. لسان الغیب و شیخ اجل و مولانا آیه های تکرار کلام بودند و گاه گلبرگ کلام پدر بزرگ گلشن راز و و شیخ محمود شبستری&amp;nbsp; و ما کوچک ترها که ساکن ولایت سادگی بودیم و اندیشه مان به اقتضای سن و سالمان بود برای طراوت سخن&amp;nbsp; شعرها و لالایی هایی که مادرها به هنگام خواب می خواندند تکرار می کردیم. اشعاری که برخاسته از آغوش کوچه ها و بانگ سرگردان چهار سوق ها و طراوت آب پاشی شده گذرها بود. آن ادبیات بازتاب شادی و غم ها و ظلم و ستم ها و سرنوشت مردم کوچه و بازار بود. مردمی که با صدای ضرب شیرخدا بیدار می شدند و با کرکره های مغازه ها را بالا می زدند. و غروب ها در قهوه خانه یی که مزین به تمثال مولا و پهلوانان و پرده های شاهناه ای بود پرده خوانی&amp;nbsp;نقالان را گوش می دادند....و...اما امروز...انسان امروزی مسخ تکنولوژی شده و امروز&amp;nbsp; ایسمی جدید بر ایسم های مکاتب فلسفی و هنری اضافه می کند.....امروز جای پدر بزرگ ها از صدر مجلس به خانه سالمندان تغییر کرده است. امروزه در خانه های قوطی کبریتی بدون حیاط و ماهی و پونه زندگی می کنیم. فامیل را هر از گاهی آن هم در مراسم عزاداری ملاقات می کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبح ها به خانواده سلام کرده و نکرده با عجله از چای و پنیر دانمارکی و کره هلندی و نان باگت می خوریم. با سرعت خود را به صف مترو می رسانیم و باید تمام حواسمان به جیبمان باشد تا...الخ...به اداره می رسیم و نگرانیم که ریسمان از تاخیرمان خبردار نشده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب ها ملول و خسته به خانه می آیم و بجای دیدار پدربزرگ و مادربزرگ صاحبخانه را با ابروی در هم رفته می بینیم. بجای نغمه دلنشین تار پدر بزرگ&amp;nbsp;ــ در حالی که ساندویج می خوریم ــ&amp;nbsp; تلویزیون را روشن می کنیم و صدای درهم ورهم&amp;nbsp; ناملموس می شنویم و شاید اگر آنتن ماهواره ای و دی وی دی پلیر و ویدیویی داشته باشیم آهنگ های هوی متال و راک و سکس و پرنو ... به همراه حرکات دیوانه وار رقاص ها و...والخ.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;امروز بجای شاهنامه خوانی دائم خرج و مخارج روزانه را می خوانیم و با خانواده بجای مشاعره مشاجره می کنیم و...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#996633&gt;محمد علی محراب بیگی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;این متن را سالها قبل نوشته بودم &lt;/EM&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Mar 2007 06:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrabbeigi&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>mehrabbeigi</dc:creator>
<guid>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرهاد</title>
<link>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>بر کوههای پربرف بیستون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرهاد تصویر شیرین به کوه کند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;افسوس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نقش بر روی برف بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Feb 2007 13:00:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrabbeigi&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>mehrabbeigi</dc:creator>
<guid>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاریکاماتور 2</title>
<link>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>ماهی سیاه کوچولو عاشق آفریقا بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون ادم منفی بافی بود از اعداد منفی استفاده می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر وقت بغضم می ترکد لوله کش را صدا می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنقدر پا در کفشم کرد که کفشم گشاد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حرفهای ماهی همیشه آبکی است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای اینکه خونم کثیف نشود در آن زباله سیگار نمی ریزم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موشها عاشق دامادهای هستند که گربه را دم حجله می کشند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زخم معده اش را باندپیچی کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهترین مکان برای مجسمه آزادی میدان آذری است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعلت تنگی دریچه قبلم میکروب عشق نتوانست وارد آن شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمخوارها هرگز خودخوری نمی کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عینکم هیچ علاقه ای به هویج ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای اینکه پایم خواب نرود دائم با او صحبت می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پایم در بند کفش محبوس است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه در کفشم میخ می گذارم تا دیگران پا در کفشم نکنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گل میمون از درخت نارگیل بالا رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی گلبولهایش اعتصاب غذا کردند&amp;nbsp; مرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی دلم غش رفت چشمانم از ترس گریه کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من وقتی کار می کنم که بیکار باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آفتابگردان بچه آفتاب و عکس برگردان است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماهی آزاد حتی در شکم مرغ ماهیخوار آزادیخواه می ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای اینکه قلبم نشکند آن را دور از دسترس قرار دادم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بس خجالت کشیدم به ته چاه رسیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گل یخ سردترین گل است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ وقت سرزده به سلمانی نمی روم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشق همیشه با کاسه چشمانش آب می خورد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون سایه اش سنگین است از فرقون استفاده می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون عشقش دروغین بود برایش گل مصنوعی فرستادم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اسب های آبی همه خاکستری هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بادبادک همیشه سرش را به باد می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی به پایش افتاد فهمید پایش مصنوعی است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Feb 2007 12:00:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrabbeigi&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>mehrabbeigi</dc:creator>
<guid>http://mehrabbeigi.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
